یه جایی می‌خوری به بن‌بست. یه دیوار گنده جلو خودت می‌بینی و رویاهات هم اون طرف دیوارن اما دستت نمی‌رسه بهشون چون پول نداری که نردبون بخری و از دیوار بری بالا. حتی قدرت خراب کردن دیوار رو هم نداری. تو می‌مونی و یه دنیای خاکستری. تو نمی‌تونی جایی مشغول به کار بشی چون روزمرگی رو دوست نداری. پول اولویت اولت نیست. دلت می‌خواد دنیا رو بگردی ولی جیبت خالی‌تر از خرید وسایل اولیه‌شه. همسفر هم نداری. عجیب‌غریب‌تر از این حرفایی که کسی دوستت داشته باشه. کم حوصله‌تر و خجالتی‌تر از این حرفایی که بگردی و دوست جدید پیدا کنی. یهو به خودت میای و میبینی یه نقطه‌ی تنها هستی وسط یه دنیای بی‌نهایت بزرگ که مرز نداره.

این روزا احساسات منفی و اتفاقای بد پشت هم قطار شدن. وسط تونل وحشتم. دلم می‌خواد زودتر برسم به دیزنی‌لند. این سیاهی خسته‌م کرده. دیروز عصر همکلاسی دوران راهنماییم رو دیدم _عجیبه که چند روز پیش داشتم به این فکر می‌کردم که یکی از همکلاسیای اون دوران رو ببینم_ قبل از نشستن توی تاکسی متوجهش شدم ولی له‌تر از اون حرفام که بخوام به روم بیارم. وقتی که نشستم سلام گفت و یه گفتگوی کوتاهی داشتیم. حقیقتن حرفی برای گفتن نداشتم. گفت که ازدواج کرده و ساکن تهرانه. پر انرژی و سرحال به نظر می‌رسید و با دقت به حرفام گوش می‌داد، یا حداقل تظاهر می‌کرد که دارم چیزای جالبی میگم. واسش آرزوی موفقیت و شادی کردم و پیاده شدم. به این فکر می‌کردم که چرا چیزی حالم رو خوب نمی‌کنه. چرا اینقدر مُرده‌م. یه سری چیزا توی ذهنمه ولی واسه انجام دادنشون نیاز به یه همراه خوب دارم و خودم هم داغون‌تر از این حرفام که تنهایی انجامشون بدم. راستش دیگه کلافه شدم از بس همه کارامو تنهایی انجام دادم. جدیدن هرجا به مشکل برمی‌خورم با خودم می‌گم برم خودمو بُکشم و راحت شم از این زندگی. این چه وضعشه. و حقیقتن این چه وضع زندگی کردنه؟! اصلن میشه اسمش رو زندگی کردن گذاشت؟! بعید می‌دونم. الان توی وضعیتیم که فقط می‌تونم آه بکشم و از بالای بلندی گردش روزگار رو تماشا کنم.