امروز بعد از سال‌ها رفتم دریا. اونم نه واسه شنا و بازی بلکه برای آفتاب گرفتن. اولین بارم بود. تقریبن 2 دهه از زندگیم رو به علت اینکه تحت تاثیر افکار و حرفای اطرافیانم بودم رنگ طلایی پوستم رو هم دوست نداشتم چه برسه به اینکه برم آفتاب بگیرم و یکم برنزه شم. خانواده‌ی من هم مثل خیلی از خانواده‌های ایرانی اینطورن که آدم‌ها یا سفیدن و قشنگن، یا سفید نیستن و پس چی هستن؟ سیاه! داشتم می‌گفتم. وقتی وارد محوطه شدیم خواهر دوستم یه نگاهی به ساحل انداخت و گفت "انگار از کشور خارج شدیم!". حس خیلی خوبی بود که با بیکینی قدم می‌زدیم، با بیکینی می‌رفتیم توی فروشگاه خرید می‌کردیم، با بیکینی اسنک ‌می‌خوردم و با بیکینی اِسکَمو می‌خوردم. تمام مدتی که اونجا بودم فقط به رنگ گرفتن پوستم فکر می‌کردم و حواسمون به ساعت بود که خب حالا وقتشه بریم توی آب. تا حالا اینقدر از مشکلاتم دور نشده بودم. همه‌چیز رو فراموش کرده بودم و با تمام وجود لب ساحل بودم. انگار توی اون محوطه دیگه دغدغه‌های همیشگی معنی نداشتن. یه‌جور مثلث برمودا بود برای مشکلات زندگی که وقتی واردش میشی همشون از بین می‌رن!! حیف که آب دریا خیلی کثیفه وگرنه حتمن یک ساعت داخلش می‌موندم و ازش لذت بیشتری می‌بردم. در کنار آفتاب گرفتن به یه مسئله فکر کردم اونم اینکه واقعن جای آقایون خالیه. خیلی حیفه که طبیعت رو هم به دو بخش زنونه و مردونه تقسیم کردن. یادِ اون قدیما میفتم که آدمای بیمار رو از سالم جدا و قرنطینه می‌کردن. به دوستم گفتم که کاش می‌شد که آقایون هم بیان. اونم حسم رو تایید کرد و گفت آره اون موقع با حسام _دوست‌پسرش_ میومدم. من و دوستم بیکینیامون مث هم بود و دیگران خیلی کنجکاوانه نگاه می‌کردن، چون تنها شباهتمون لباسی بود که تنمونه! تنها موردی که توی سواحل پیشرفت نکرده وجود آب گرم هست. طبق معمول با آب سرد دوش گرفتیم و اون آخراش رسمن داشتیم بازی می‌کردیم و دلمون نمیومد که آب رو ببندیم!! "تو هم کارِت تموم شده و فقط داری آب‌بازی می‌کنی، نه؟!" و یه آره‌ی جانانه با کلی خنده پشتش. و در پایان واقعن برام قابل هضم نبود که باید مانتو شلوار بپوشم و شال سرم کنم. که البته فقط به کلاه آفتابیم بسنده کردم و نشستیم توی ماشین. الانم مث ندید بدیدها هر چند دقیقه یه تیکه از لباسم رو می‌زنم کنار تا ببینم رنگ پوستم چقدر تغییر کرده!!!