وسایل لازم برا برداشتم. سر راه از شیرینی‌فروشی سر خیابان 2تا بادکنک هم خریدم. رفتیم زیرانداز پهن کردیم و وسایل مورد نظر را چیدیم. فهمیدم که دوستم هم یک خجالتی‌ست. شروع کردم که گره‌های دستبند را یادش دهم. اینطوری مشغول می‌شدیم و حواسمان هم پرت می‌شد. اولین کسانی که سمتمان آمدند پسربچه‌هایی بودند که خیال می‌کردند بادکنک‌ها هم فروشی هستند!!! ما مشغول بودیم و حرف می‌زدیم و گهگاهی خانم‌ها می‌ایستادند و دست‌سازهایمان را نگاه می‌کردند، قیمت می‌پرسیدند و رد می‌شدند. بیشتر کسانی که تمایل به خرید داشتند ولی پولش را نداشتند دختربچه‌ها بودند. "خانوما بعد از ازدواج دیگه به این چیزا علاقه ندارن. دوست دارن طلا بخرن. حتی آزاده (مربی بدنسازیمان) هم همینطوریه. خودش بم گفت" این را گفت و باتلاق ازدواج عمق بیشتری در چشمانم پیدا کرد. درست که ازدواج یک مرحله جدید از زندگی‌ست ولی می‌شود هم ازدواج کرد، هم حد و مرز دخترانگی و زنانگی نکشید. دختران زیادی را دیدم که با جمله‌ی "من دیگه متاهلم، من دیگه بچه دارم. من دیگه از سنم گذشته" مدام خودشان را از دوست‌داشتنی‌هایشان دور می‌کنند.
خانمی سمتمان آمد و فهمیدیم که پارکبان است و با اینکه وجودش منطقی به‌نظر می‌رسد تابحال نمی‌دانستیم که پارک بانوان پارکبان زن هم دارد. گفت که پهن کردن بساط در پاک ممنوع است چون اگر این کار مجاز باشد سد معبر می‌شود و برای کسانی که ورزش می‌کنند مشکل ایجاد می‌شود و حرف‌هایش کاملن منطقی بود. گفت که اجازه دارید وسایلتان را دست بگیرید و به صورت گردشی فروش کنید _نگاه من و دوستم به‌هم کاملن گویا بود که هرگز چنین کاری نخواهیم کرد_ اما پهن کردن نه، حتی وسط چمن‌ها. "دفعه اولیه که اومدید؟" گفتیم آره و اجازه داد که امشب را بمانیم. یک ساعت نشستیم. هوا کاملن تاریک شد. کسی چیزی نخرید. وسایل را جمع کردیم و برگشتیم خانه. نکته مثبت این اتفاق این بود که دیوارِ حسِ بدِ این کار ریخت و گمان نمی‌کنم حتی اگر مثل آن پسر موفرفریِ جذاب و خوشتیپ در بالاشهر بساط پهن کنم حس بد و عجیبی داشته باشم.



پ.ن: ...Cara Delevingne / I Feel Everything is playing