به سختی خودم را به میز شام رساندم. خسته بودم. روحم خسته بود و جسمم را هم خسته کرده بود.
- "فقط این غذا رو بخورم و بعدش بخوابم"
+ "بعد از ظهر نخوابیدی؟"
- "کِی بعد از ظهر خوابیدم که این دفعه دومم باشه؟"
+ "روزایی که باشگاه میری خسته میشی. یکم استراحت بد نیست"
- "من همینطوریشم احساس پوچی می‌کنم بعد تو میگی روزا بخوابم؟!"
+ "مگه دیگران دارن شق‌القمر می‌کنن که تو احساس پوچی می‌کنی؟!"
اصلن همین که دیگران هم کاری نمی‌کنند آزاردهنده است. همین راکد بودن زندگی حالم را بدتر می‌کند. همین تفکر که مردم خیال می‌کنند متولد می‌شوند، به مدرسه می‌روند، تحصیل می‌کنند، در صورت مذکر بودن به سربازی می‌روند، شغلی پیدا می‌کنند که درآمد نسبتن خوبی داشته باشد _گور پدر علاقه به کار_ ، ازدواج می‌کنند، بچه‌دار می‌شوند، پیر می‌شوند و می‌میرند. و این چرخه برای فرزندانشان ادامه پیدا خواهد کرد. از خودم می‌پرسم که یعنی زندگی فقط همین؟ همینقدر مزخرف و تکراری و خسته‌کننده؟ پس چه بر سر آرزوها و رویاهایم می‌آید؟ بدون ماجراجویی و هیجان؟ بدون تجربه‌کردن چیزهای جدید؟ بدون آن‌ها خواهم مُرد! همینکه نمی‌توانم چیزهایی که می‌خواهم را داشته باشم آرام آرام مرا از درون نابود می‌کند.



پ.ن: دومین مطلب امروز. پست قبلی؛ می‌سوزه