گاهی به گذشته نگاه می‌کنم و می‌گم "عجب احمقی بودی تو دختر!!" ولی انگار حماقت انسان پایان نداره! از اونجایی که زندگی خیلی به ما اهمیت میده و حواسش به همه‌چیز هست یهو برمی‌گرده میگه "یوهاهاها! یه مدته که دغدغه‌هات تکراری شدن و همشون ذهنی بودن! حالا یه دغدغه بیرونی ‌میدم بهت تا گند بزنه توی آرامش نداشته و روانت! که حالت بیاد سر جاش!" یهو به خودت میای و می‌بینی بدیهی‌ترین و پیش‌پا افتاده‌ترین مسئله‌ها شدن دغدغه و مشکل تو هم که تیپ شخصیتی وسواس فکری و محال ممکن که نزنی مغزت رو با افکار پوچ سوراخ نکنی. یهو می‌بینی عه؟! رفتارای شبیه اسیدپاشی توی کل دنیا هست نه صرفن کشور خودمون!! که خب آخه دختر تو که خودت می‌دونستی آدم عوضی و مریض همه‌جای دنیا هست! البته کلیت کاری که انجام دادی اشتباه نبوده، صرفن نمی‌دونستی با یه مریض طرفی.

آدم وقتی با اراده و خواست خودش یه بخش از زندگیش رو با دیگران به اشتراک می‌ذاره خیلی فرق داره تا اینکه یکی بخواد از همونا سو استفاده و اخاذی کنه. تو ممکنه 10 تا سلفی بگیری از خودت و فقط یکیش رو برا یه آدم مشخص بفرستی و هیچ‌کدوم از 10تا رو نه جایی پست کنی نه به آدمای دیگه نشون بدی. پخش کردن عکسای شخصی دیگران باعث نمیشه اون آدم (از نو) بهتون علاقه‌مند شه. ما اینجا داریم توی گوه دست‌ و پا می‌زنیم اون‌وقت یکی از یه نژاد و یه کشور دیگه خوشی زده زیر دلش و نمی‌دونه دیگه با زندگیش چیکار کنه که تفریح جدید داشته باشه. به ذهنش می‌رسه که خب! اون دختر نزدیک یه ساله که دیگه باهاش در ارتباط نیستم. چطوره برم و یکم برینم توی زندگیش؟! بعد من صبح بیدار میشم و توی چشما و سرم درد احساس می‌کنم، توی تنم استرس. و به این فکر می‌کنم که دیروز که از خواب بیدار شدم چیزای قشنگ‌تری داشتم که بهشون فکر کنم.