احتمالن دیشب بود که به این فکر می‌کردم خیلی وقته که دیگه بهش فکر نکردم! ساعت 2بعدازظهر اینستا رو چک کردم و دیدم استوری گذاشته. با دوست‌دخترش، کنار رودخونه. تولدش رو تبریک گفت. چند ثانیه به عکس خیره شدم. بعدش لبخند زدم. با خودم گفتم "نگا آخه شیرین‌بازیاشو؟ ببین کیو از دست دادی دختر!". حس غم و شادیم با هم قاطی شده بود. آهنگ I Would وان‌دیرکشن توی ذهنم پخش شد. "?Would he touch you ... like I would" _که البته قطعن به جای He من She در نظر می‌گیرم_ و یه لحظه به خودم اومدم و یاد همه Insecurityهام افتادم. به خودم گفتم نه! احتمالن اون دختره باید خیلی بهتر از تو باشه. یه دختر آروم و خوش‌اخلاق که مث من به فنا نرفته توی زندگیش. حتی به این فکر کردم که توی تخت چطور می‌تونه باشه برات؟ یاد مامان افتادم که عامل بخش بزرگی از ویژگی‌های منفی منه. "خب حالا کاریه که شده. از اینجا به بعدش رو اوکی کن".

"می‌دونی، اون طرز ایستادنت کنارش، طرز نگاه کردنت بهش، لبخند دختره. من می‌تونستم جای اون دختره باشم همون 2سال و نیم پیش. حتی از توی عکس هم می‌تونم گرمات رو احساس کنم. حتی بوی عرق روی تیشرتت رو یادمه اون شبی که توی ماشین لباس آستین‌بلندت رو درآوردی. چرا اینقدر یادم مونده همه‌چی رو..."



پ.ن1: ممنون میشم در نقش مشاور ظاهر نشید. نیازی به راهنمایی و توصیه‌هاتون ندارم. همشونو خودم از برم.

پ.ن2: دومین مطلب امروز. پست قبلی؛ باریکه‌ی نور