رفته بودم که صورتمو وکس کنم. جاهای دیگه هم کار داشتم واسه همین نمی‌شد که با دوچرخه برم. پارکینگ دوچرخه که نداریم. ول کردن دوچرخه کنار خیابون هم مساویه با ندیدن دوچرخه مورد نظر برای ابد! هندزفری توی گوشام بود و اگه اشتباه نکنم داشتم London Grammar گوش می‌دادم. مثل همیشه توی عالم خیالپردازیام بودم. یهو یه ماشین با سرعت نسبتن زیاد یه متر جلوتر از من استاد. سرمو گرفتم بالا. ون گشت‌ارشاد بود. با چهره‌ای که خونسرد بود و قلبی که ضربانش داشت می‌رفت روی هزار رفتم اون سمت خیابون. اومده بودن 2تا دختر نوجوونی که موهاشون از پشت شال بیرون بود رو بگیرن. چند متر قدم زدم. یه پسره از توی مشاور املاک با استرس سعی داشت که با دستا و حالت صورتش منو متوجه کنه که اون طرف رو نگاه کن! گشت‌ارشاد! فرار کن! منم شلوار جین گشاد کوتاه و تونیک کوتاه‌ترم رو پوشیده بودم. پشت سرم رو نگاه کردم گفتم شاید اصلن همین نزدیکیان که پسره اینقدر مضطرب بود. به راهم ادامه دادم. سه‌راه رو دور زدن و برگشتن. خودمو آماده کرده بودم که بدووم. یکی از همون چادریاشون با عجله از ماشین پیاده شد و رفت سمت 2تا دختر دیگه‌ای که سمت چپ من سر خیابون به فاصله یه متری ازم بودن. می‌خواستم بهشون بگم فرار کنین ولی زبونم نمی‌پرخید. بدنم کاملن سِر شده بود. دخترا احتمالن دوییدن. ون رو دیدم که با سرعت رفت توی خیابون بغلی. من همچنان قدم می‌زدم. ظاهرم خونسرد بود ولی بدنم حسی نداشت. رفتم اون سمت خیابون که سوار تاکسی شم. از دور دیدم که بازم گشت داره میاد!! رفتم توی یه خیابون دیگه تا از بین محل مسکونی رد شم. یه خیابون بعدتر اومدم بیرون و سوار تاکسی شدم. حس عجیبی بود. توی تاکسی نشسته بودم و به درختا و آسمون نگاه می‌کردم و هندزفری توی گوشم. حس آزادی بود! حس راحت بودن.

همیشه جز اونایی بودم که اگه بهم می‌گفتن "گشت‌ارشاد داره میاد!!!" با خودم می‌گفتم خب چیکار کنم الان؟! با من که کاری ندارن اما با افتضاح 2 سال پیش _عجیبه که یادم نیست درباره‌ش توی وبلاگ نوشتم یا نه_ و با توجه به اینکه این روزا استرسی‌تر از قبلم، وقتی ون گشت رو می‌بینم یک آن در خودم فرو می‌ریزم. مسخره اینه که مرتکب هیچ جرمی نشدم ولی بیشتر از یه مجرم احساس ترس بهم دست میده.