درست داخل توالت بود که متوجه شدم ساعت 4 باید می‌رفتم تئاتری رو که دوستم نوازنده گیتار بیس نمایشه و الان ساعت چنده؟ 3 و نیم!! مسواک زدم. اومدم سریع آرایش کردم که اقلن شبیه مُرده‌ها نباشم. 5 دیقه به چهار از خونه راه افتادم. احتمالن 4:13 دیقه رسیدم به محل مورد نظر. خودمو آماده کرده بودم که حراست به لباسام گیر بده. شالمو از پشت گوشم درآوردم. رفتم داخل. عینک آفتابیمو بردم بالای سرم. یه چهره آشنا دیدم. کارگردان همون تئاتر موزیکالمون بود که درنهایت قضیه کنسل شد. تا خواستم رد شدم صدام زدن.
- کجا می‌خواین برین؟
+ خسته نباشین. تئاتر ببینم.
- شما باید مانتو شلوار پوشیده باشین. کسی رو با بلوز شلوار راه نمی‌دیم.
+ خب اینم مانتوعه دیگه آقا.
- لباس شما کوتاهه. ما اجازه نداریم بذاریم که برید داخل.
+ ولی آخه لباسای من هردو گشادن.
- شما دارین توجیه می‌کنین. اینجا دوربین هست و بعدش ما بازخواست می‌شیم.
یه مرد دیگه: اینجا یه مکان دولتیه و این لباس مناسب این محل نیست.
+ (درحالی که توی دلم به بالا تا پیایین دولت و کشور فحاشی می‌کنم) آخه منکه کار اداری ندارم. دارم می‌رم بخش هنری. تئاتر ببینم.
- نمیشه خانوم.
+ ولی آخه دوستم توی این کار تئاتر هست. بهش قول دادم. (می‌دونستم که با دعوا کارم راه نمیفته) میشه این دفعه استئنائن بذارید برم داخل؟
و همچنان از اون‌ها انکار و از من اصرار. دمای بدنم رفته بود بالا. احساس امنیت و آرامش نداشتم. خیس عرق بودم. تا اینکه با جمله‌ی "ما این دفعه با شما همکاری می‌کنیم. فقط سریع برید بالا و زیاد داخل محوطه نمونید" اجازه‌ی ورود دادن. تشکر کردم. سریع از پله‌ها رفتم بالا. تا چشم کار می‌کرد همه با دوستاشون اومده بودن. پرسیدم که بلیط‌فروشی کدوم سمته. سمت چپ رو نشون دادن و گفتن گه بلیطا تموم شده. تشکر کردم. رفتم سمت بلیط‌فروشی. جای سوزن‌انداختن نبود.
+ سلام آقا. خسته نباشین. یه بلیط می‌خواستم.
- بلیطا تموم شده.
به خودِ سینا زنگ زدم از اونجایی که خیلی آشنا داره شاید بتونه سفارش کنه یجوری منو راه بدن داخل. به قولم بهش فکر می‌کردم که دفعه قبل چون سرکار می‌رفتم نتونستم کارشو ببینم. الانم که اینطوری به جشنواره گند خورد. همونجا خشکم زده بود. صدای همهمه جمعیت گوشمو کر می‌کرد. کارگردان و یکی از بازیگرای تئاتر دوستِ سابقم رو دیدم که اونا هم اومدن بلیط بخرم. خوشحال شدم که اقلن یه آشنا دیدم. صحبتشون با فروشنده که تموم شد سلام کردم. کارگردان روشو سمت من برگردوند، گفت سلام. و دوباره روشو برگردوند. عجیب بود که منو نشناخته. چون یه بار همراه دوستم و بقیه بچه‌های تئاترشون و خودِ کارگردان رفتیم تئاتر و بعدش توی اینستا فالووش کردم و اونم فالوبک داد. لبخندم خشک شد. همراهشم اصلن متوجه حضورم نشد. شما فکر کن توی یه جمعی از یکی خوشت بیاد و بعدش اون اصلن تو رو نبینه. حس بدی داشتم. از اونجایی که استاد افکار مزخرفم گفتم نکنه آقای جوینده سرِ اون قضیه استوری‌هام که گفته بودم "فلانی رو بلاک کنید چون داره از عکسای شخصیم سواستفاده می‌کنه" دیدِ بدی نسبت بهم پیدا کرده؟ افکارم آزارم می‌دادن، مث همیشه. سلامش یه‌طوری بود که انگار اصلن هیچ‌وقت نمی‌شناختیم همو. احساس می‌کردم یه آدمِ نامریی‌ام بین اون همه آدم که همو می‌شناسن و با دوستاشون اومدن. سر جام ثابت بودم، تنها، و همه حرکت می‌کردن. چهره‌های آشنای بیشتری دیدم. حتی اون پسره، دوستِ دوستم، که توی یه فیلم کوتاه با هم بازی کردیم. هیچ‌کدومشون منو ندیدن. احساس تنهاییِ وحشتناکی بود. بغض داشتم. می‌تونستم مث بچه‌ای که اسباب‌بازی مورد علاقه‌ش خراب شده بشینم و گریه کنم. دیدم میسدکال دارم. زنگ زدم و صحبت کرد. آخرای مکالمه صدام می‌لرزید. زود قطع کردم که پشت تلفن گریه‌م نگیره. تمام این مدت از کنار بلیط‌فروشی جُم نخوردم. آدمای دیگه‌ای اومدن که بلیط بخرن و مث من مایوس شدن.
+ هیچ راهی نداره که بلیط بگیرم؟ روی سکوها هم نمیشه نشست؟
- سکو دیگه کجاست؟
+ پله‌ها.
- نه.
+ آخه من به دوستم که توی Soundtrack کاره قول دادم.
- باید زودتر میومدین دیگه خانوم.
+ یه مشکل واسم پیش اومد که نشد به موقع بیام. (نیازی نبود که براش توضیح بدم داشتم برا داداشم نهار آماده می‌کردم) فک نمی‌کردم این‌قدر جمعیت بیاد.
- جشنواره‌ستا خانوم.
+ سالن بزرگ خالیه؟
- آره.
+ خب چرا توی اون سالن برگزار نکردین؟ (حالا که جشنواره‌ست!)
- ...
با 25 دقیقه تاخیر درِ سالن رو باز کردن. تا جمعیت بره داخل حدود 10 دقیقه طول کشید. در رو بستن. یه عده‌ی زیادی با اینکه بلیط توی دستشون بود پشت در موندن. ظاهرن عزیزانِ ارشاد یه سری دیگه برای تماشای کار اومده بودن و صندلی‌ها رو بدون بلیط صاحب شدن. همهمه بود. مردم غر می‌زدن. اومدن که بلیطشون رو پس بدن و ناامیدانه برگردن. اعلام کردن که یه عده می‌تونن روی پله‌ها بشینن. بلیط یه دختره رو ازش خریدم. یکم خوشحال شده بودم. یه عده رفتن داخل. درست وقتی رسیدم به در، بستنش! و گفتن ظرفیت پره. بعضیا با دوستشون که داخل بود کار داشتن ولی کسی رو راه نمی‌دادن. یه پسره اومد بره داخل. نگهبانی جلوشو گرفت. اول دعوای لفظی و قلدری، بعدش دعوا. پسره قدش کوتاه بود و جثه ریزی داشت. نگهبانی یه پسر تقریبن تپل بود. یقه به یقه شدن. نگهبانی هلش داد. پسره از 3تا پله افتاد پایین. دوباره اومد که بزنن همو. چند نفر همون اول رفتن که جداشون کنن. ترجیح می‌دادم نگاهشون نکنم، ولی سخت بود چون درگیری داشت بالا می‌گرفت. حراست سر رسید. جداشون کرد. اون دختره که ازش بلیطشو خریدم بهشون گفت این پسره الان رفت ولی با ماجرای بلیط و این دعوا اگه بره پیش خبرگزاریا خیلی بد میشه براتون.
چندبار دیگه پرسیدم که میشه رفت داخل یا نه. حتی حاضرم سرپا بمونم. مث قبل گفتن نه. جا نیست. یه پسری اومد که عکاس بود. کارتش رو نشون داد. باید برای افتتاح جشنواره عکس می‌گرفت. گذاشتن که بره داخل. یه‌جور حس تحقیر بود برام. منتظر موندم تا فروشنده سیگارشو بکشه و برگرده تا بلیط رو پس بدم. اگه بلیطا رو پیش‌فروش کرده بودن این اتفاق‌ها نمیفتاد.
- کی می‌خواست بلیطش رو پس بده؟
+ من.
- شما که اصلن بلیط نخریدین خانوم!
+ بلیطو از اون خانوم عینکی خریدم که راجع به خبرگزاری‌ها  صحبت کرد.
- -با اکراه- باشه.
+ می‌خواید برم پیداش کنم خودش بهتون بگه!؟
- نه دیگه، میگید که خریدید.
یکی نبود بگه اگه نخریدم پس بلیطو از کجا آوردم!!
ناامیدانه و خسته از این همه کشمکش و تلاسِ بیهوده از پله‌ها اومدم پایین. از حراست تشکر کردم. معلوم بود از اون آدمای عوضی نیست. عینکم رو برگردوندم روی صورتم و از در رفتم بیرون.