نرگس. توی محل کار خانم میرزایی صداش می‌زدم. از اون مدل دخترا که حتی روز اول دیدار خیلی چیزا راجع به خودشون و زندگیشون می‌گن. از همون روز اول منو "دوستم"! صدا می‌زد. هفته دوم که دیدمش بهم گفت "دوستم این چند روز که ندیدمت دلم خیلی برات تنگ شده بود" و من هنگ کرده بودم! اولش خیال می‌کردم اوه! یعنی چقدر آدم خوبیه! جدی دلش برا من تنگ شده؟! بعدش کاراش چیز دیگه‌ای رو ثابت کرد. خیلی وقتا روی اعصابم بود. با صدای خیلی آروم حرف می‌زد و همیشه مجبور می‌شدم از روی میز خودمو بکشونم سمتش، و احساس کنم میز چوبی داره شکممو پاره می‌کنه، تا بشنوم چی می‌گه. پیش میومد که تا 3بار بهش می‌گفتم "چی؟ میشه یخورده بلندتر بگی؟ نمی‌شنوم!" حتی اولیایی که پشت تلفن بودن همیشه بابت صداش ازش شاکی بودن. از اون مدل آدم‌ها که می‌دونی ته دلشون راضی به خیلی چیزا نیستن ولی جلوی بقیه و حتی جلوی خودت هی نقش بازی می‌کنن.
روزای شنبه تا 2شنبه فقط صبح‌ها سرکار بود. 3شنبه تا 5شنبه رو تمام‌وقت. ساعت 4 که می‌رسیدم آموزشگاه تا منو می‌دید گوشی تلفن رو می‌ذاشت رو میز من -گاهی بهم می‌گفت تو واردتری، تو جواب بده. خیلی سعی داشت خَرم کنه- بعدشم که میومدم پشت میز می‌گفت من خیلی خسته‌م. میرم یکم دراز بکشم. و من می‌موندم و یه عالمه طراحی و کارِ اپدیت و کلی دانش‌آموز فسقلی و اولیاشون و تلفنی که هی باید زنگ بخوره. خانم میرزایی دندونای ریزی داشت. وقتی می‌خندید دو سوم چیزی که میشد دید لثه بود. قدش کوتاه بود، شاید 155. تپل بود. غبغب داشت -و ماه آخری که اونجا کار می‌کردم خیلی خوشحال بود که وزنش کم شده و غببش داره آب میشه- می‌گفت 2 سال پیش یه رژیم خارجی گرفته و حدود 20 کیلو وزن کم کرده. معمولن درد داشت. می‌گفت از همون موقع زخم معده گرفته. اون شلوار تنگ با مانتوی کوتاه می‌پوشید و اکثرن وقتی بلند می‌شد لباس روی کمرش جمع می‌شد و باسنش دیده می‌شد. ولی من چون متفاوت‌تر به نظر می‌رسیدم -و باریک و بلندتر از اون بودم- با اینکه شلوارم گشاد بود مورد مواخذه‌ی مدیر قرار می‌گرفتم. حتی بابت موهام که کج روی صورتم بود سرزنش می‌شدم.
آموزشگاهمون آیفون تصویری داشت و چون حیاطمون پشتِ درب ورودی بود بنابراین در همیشه بسته بود. اگه آیفون می‌زدن خانم میرزایی تا چند ثانیه به‌روی خودش نمیاورد. بعدش با سرعت لاک‌پشت تلاش می‌کرد تا از روی صندلی بلند شه. این کارش همیشه آزارم می‌داد. گاهی که بی‌حوصله بودم واقعن از درون حرص می‌خوردم. موقع‌هایی که سرحال بودم خودم سریع بلند می‌شدم و بهش اشاره می‌زدم یا می‌گفتم که تو بشین، من هستم. کلن آروم بود، راه رفتنش، حرف زدنش، انجام دادن کاراش، همه‌چی. گاهی خاطره تعریف می‌کرد و هی از خودش تعریف می‌کرد و منم همراهیش می‌کردم که حس بهتری پیدا کنه. می‌گفت 3 سال پیش پدرش فوت شده. کارش اینه که هر 5شنبه بره سر مزار باباش. می‌گفت از اون موقع خیلی سردش میشه و پریودش ریخته به‌هم. می‌گفت سرما باعث میشه بدنش درد بگیره. وقتی زنگ می‌زد، بابت کار آموزشگاه، یا بهم پیام می‌داد هزار بار عذرخواهی می‌کرد و این کار خیلی روی مخم می‌رفت. توی آموزشگاه هزار بار می‌پرسید که چای می‌خوری برات بیارم؟ و من منم هزار بار بهش می‌گفتم نه، چای دوست ندارم. و اون باز می‌پرسید تعارف می‌کنی؟ و من جواب می‌دادم نه. و باز می‌پرسید می‌خوای برات بیارما؟ و من مجبور می‌شدم بگم الان که گفتم نمی‌خورم. این مکالمات رو تقریبن به صورت ثابت در 3روز آخر هفته داشتیم. توی ایام مسابقه که کارمون بیشتر بود توی آموزشگاه می‌موندیم و همونجا غذا می‌خوردیم. اصرار داشت که نیمرو، عسلی و با نمک فراوان باشه، دقیقن همون مدلی که من نمی‌خورم، که در نهایت یه چیزی مابین این 2 درست کردم و اون اصلن لب نزد به غذا و کلی زیاد اومد.
ما توی آموزشگاه دمپایی می‌پوشیدیم. قانون بود، برای همه. نرگس یه دمپاییِ مشکی که کمی پاشنه داشت رو انتخاب کرده بود و می‌ذاشت یه گوشه کنار جاکفشی و بین سبد دمپایی‌ها تا کسی ازش استفاده نکنه. من واسم فرقی نداشت کدوم دمپایی رو بپوشم. زمستون که سرد بود یه مدت بافتِ قرمزم رو می‌پوشیدم. یه دمپایی قرمز هم بود که تصمیم گرفتم از ست کردنش با عینکم یخورده تنوع اینجاد کنم. هفته اول از پوشیدن دمپایی قرمز گذشت. هفته دوم که رسیدم دیدم دمپایی قرمز نیست. پیش خودم خیال کردم یکی از اولیا دمپایی رو پوشیده. رفتم بالا و دیدم پای نرگسه. دلیل این کارش رو درک نمی‌کردم! اون هیچ‌وقت دمپایی قرمز رو نمی‌پوشید و اصلن لباسی هم نداشت که بخواد با اون ست کنه. یه روز که این افکار خیلی روی مخم بود به‌صورت خیلی غیرمستقیم بحث دمپایی‌ها رو مطرح کردم و گفت اون دمپایی رو دیگه نمی‌پوشه چون کمرش رو اذیت می‌کنه. پذیرفتم، تا اینکه یه روز یکی از اولیا دمپایی قرمز رو پوشید و دیدم خانم میرزایی باز همون دمپایی مشکی پاشنه‌دار رو پوشیده. با اینکه یه جفت دمپایی مشکی، درست مدل همون قرمزه، توی سبد بود. فک نمی‌کردم کسی بخواد با دمپایی دیگران رو آزار بده یا بهشون حسادت کنه. همه اینا باعث می‌شد که کمتر ازش خوشم بیاد.
زیاد می‌رفت دکتر و آزمایش می‌داد. از یه روزی دیدم چادر می‌ذاره سرش. گفتم حتمن بابت ازدواجی، چیزیه. قبلن یه بار ازدواج کرده بود و دید پسره معتاده و دستِ بزن داره. حتی با هم زندگی نکردن و طلاق گرفتن. می‌گفت باکره‌ست. و همه‌ی این اطلاعاتی که به راحتی بهت می‌داد رو اصرار داشت که به کسی نگی! و من چندین بار بهش گفتم اگه به آدما اعتماد نداری خب رازهاتو بهشون نگو. اون اواخر که توی آموزشگاه بودم بیشتر می‌رفت دکتر. یه روز که تا سر خیابون با هم قدم زدیم دیدم خیلی ناراحته. پرسیدم چی شده؟ گفت یکی از دکترا گفته ممکنه درد معده‌م از سرطان باشه. پیش چندتا دکتر رفته بود و هرکی یه چیزی می‌گفت. شروع کرد به گریه کردن. دوست نداشتم ولی به اجبار بغلش کردم و گذاشتم که یکم آروم شه. گفت برام دعام کن، خیلی می‌ترسم. ترسش رو از توی گریه کردن و حالت چهره‌ش می‌تونستم تشخیص بدم -مث همون ترسی بود که گاهی خیال می‌کردم نکنه بیماری منم جدیه؟؟- گفتم برا اطمینان برو تهران. اگه می‌خوای از دوستم که پرستاره آدرس یه دکتر خوب رو بگیرم. قبول نکرد. خداحافظی کردیم.

چند هفته پیش همکارم بهم پیام داد توی Telegram. از خانم میرزایی پرسید که خبر دارم یا نه. متوجه شدم که باید اتفاق‌ها و خبرای بدی توی راه باشه. هی خودمو زدم به اون راه. تا اینکه در نهایت فهمیدم حال نرگس خیلی بد شده بود. دیگه سر کار نمی‌رفت. بیمارستان بستریش کردن. رفت توی کما. و نتونست طاقت بیاره. از اون روز هی یادش میفتم، نمی‌دونم چرا. حتی برای مراسمش نرفتم. می‌دونستم اگه با این حالم پاشم برم فقط خودمو نابود می‌کنم. پریروز همکارمو توی نمایشگاه پارک دیدم. می‌گفت "اون اواخر خیلی ساکت‌تر شده بود. درصد هشیاریش اومده بود پایین. خطاهاش بیشتر بود. چند باری توی آموزشگاه و خیابون حالش بد و افتاد. وقتی بیمارستان بود رفتیم عیادتش. توی کما بود. وَرم کرده بود." درنهایت نرگس میرزایی آدمی نبود که برام مهم باشه اما خب آدم به صورت ناخودآگاه به مرگ کسایی که حتی فقط 1 بار دیده و خاطره داره ازشون اهمیت میده.



دومین مطلب امروز. پست قبلی؛ آدم‌ها