خیالپرداز نادان

من یک پارادوکس بزرگم

خیالپرداز نادان

من یک پارادوکس بزرگم

خیالپرداز نادان

مینویسم هرآنچه را در ذهنم میگذرد. مینویسم تا بتوانم زنده بمانم!

+ فقط و فقط مقدم کسانی را به وبلاگم گرامی می دارم که مرا بدون قضاوت می خوانند!

++ و بله! شاید خیلی منفی. وبلاگم صدای ناگفته‌هایم است.

+++ کوچ کرده از بلاگفا.

آخرین نظرات
  • ۲ ارديبهشت ۹۷، ۱۸:۴۰ - مسافر قلم
    ای کاش
پیوندهای روزانه

بختکِ بیداری

دوشنبه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۶، ۰۲:۰۳ ق.ظ

4 سال پیش -بعد از اینکه محسن دیگه منو نخواست و کات کردیم- که دکتر در حضور بابام گفت "اینایی که میگی علائم افسردگیه" نه من این قضیه رو جدی گرفتم، نه بابا. (نه اینکه بخوام بگم این قضیه تقصیر پسراییه که اومدن توی زندگیم و رفتن. اصلن چنین منظوری ندارم. پیش‌زمینه داشتم و یه سری مسایل به این اتفاق سرعت دادن). حتی مشاور بی‌شعورم تشخیص نداد و خیال کرد حالم به خاطر تغییرات هورمونی بعد از عمل ریخته به هم، و من واقعن بعد از عملم ریختم به هم و دیوونگی و تغییراتِ ثانیه‌ایِ هورمون‌هام رو حس کردم. الان نمی‌دونم دقیقن 9 ماه، 1 سال، یا شایدم 2 ساله که وضعیتم بدتر شده. تنها چیزایی که می‌دونم اینه که بهمن‌ماه 1395 وحشتناک بود و این طرف سال هم با مرگ چستر همه‌چیز خیلی سیاه‌تر شد. همه‌چیز خیلی نوسانی و سریع توی ذهنم اتفاق میفته. شب، عروسی دوستم دعوتم. صب روی تخت، کنار نیلوفر از خواب بیدار میشم. صبحونه می‌خوریم. همچنان حالم خوبه. میام خونه. وسایلم پخش و پلا یه گوشه. لباسامو درمیارم و چیزی نمی‌پوشم. دوباره حس می‌کنم ذهنم تحت فشاره. یه حسی که انگار یه موجودی از توی سرم، از داخل وجودم، کمک می‌خواد که اون لحظه‌ی شوم رو تموم کنن. سعی می‌کنم حواسم رو پرت کنم ولی بی‌فایده‌ست. وسطای قفسه سینه‌م یجور درد و حس بدی حس می‌کنم. اونقدر همه‌چیز سیاه و منفی به‌نظر می‌رسه که دلم می‌خواد زندگی درست توی همون لحظه تموم شه. ناراحتی‌های بی‌دلیل. اشکای بی‌دلیل. بغض‌های بی‌دلیل. قرص‌هایی که توی 10 سالِ گذشته حالم رو بدتر کردن. ناراحتی از مسایلی که هیچ‌وقت وجود نداشتن و من خیلی مازوخیسم‌گونه بهشون فکر می‌کنم و اتفاقن فکر کردن بهشون لذت‌بخشه برام. قاعدتن اسم این رفتار هرچیزی هست به جز تکامل بشریت!

تنهاییِ 1 سال و نیمِ اخیر فشارِ روی من رو از هر جهت بیشتر می‌کنه. اون حس تباهیِ خاص وقتی که توی یه جمع هستم و همه سرشون توی گوشیه و دارن با یکی چت می‌کنن ولی من حتی نمی‌دونم با گوشیِ توی دستم چیکار کنم. قبل از رفتن به مهمونی جلوی آینه عکس می‌گیرن و می‌فرستن برای اونی که دوسش دارن که قربون صدقه‌شون بره -البته اگه پسر مورد نظر شعور داشته باشه که بگه خوشگل شدی، نه اینکه غر بزنه لباست بازه، دوست ندارم اینطوری بپوشی- ولی من نهایتن عکسم رو توی اینستا اپلود می‌کنم که بالاخره یه عکس هم با ظاهر آراسته داشته باشم. 

گاهی فکر می‌کنم با همه‌ی این اوصاف تا کِی دووم میارم و زنده می‌مونم؟

  • ۹۶/۰۶/۲۷
  • • عالمه •

نظرات (۱)

واقعا تا کی دووم میاریم؟

پاسخ:
نمی‌دونم!
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی