خیالپرداز نادان

من یک پارادوکس بزرگم

خیالپرداز نادان

من یک پارادوکس بزرگم

خیالپرداز نادان

مینویسم هرآنچه را در ذهنم میگذرد. مینویسم تا بتوانم زنده بمانم!

+ فقط و فقط مقدم کسانی را به وبلاگم گرامی می دارم که مرا بدون قضاوت می خوانند!

++ و بله! شاید خیلی منفی. وبلاگم صدای ناگفته‌هایم است.

+++ کوچ کرده از بلاگفا.

آخرین نظرات
  • ۲ ارديبهشت ۹۷، ۱۸:۴۰ - مسافر قلم
    ای کاش
پیوندهای روزانه

اولین روز مدرسه

شنبه, ۱ مهر ۱۳۹۶، ۱۱:۵۶ ب.ظ

18 سال پیش امروز، اول مهر، من 7 سالم بود. تازه اومده بودیم رشت و کسی رو نمی‌شناختم. حتی توی شهر قبلیمون، لنگرود، هم کسی رو نمی‌شناختم. چیزای زیادی یادم نمیاد از قدیما. بابا میگه اول فرستادنت کلاس خانوم "قانع". میگه اومدم نگاه کردم دیدم که معلمتون گفته دفترای نقاشیتون رو دربیارید و نقاشی کنید و بعدشم دانش‌آموزا رو به حال خودشون رها کرد. میگه رفتم اون یکی معلم کلاس اول رو دیدم که داره خیلی مهربون با دانش‌آموزا صحبت می‌کنه و اسمشون رو می‌پرسه و درباره مدرسه توضیح می‌ده. من اینا رو یادم نیست. بابا میگه رفتم دفتر پیش مدیرتون و گفتم کلاس دخترم رو عوض کنید. اونا اولش مخالفت کردن. بعد بابا اصرار کرد و گفت اگه کلاسش رو عوض نکنید پرونده‌ش رو می‌گیرم و می‌برم یه مدرسه دیگه. و اونا کلاسم رو عوض کردن. خانوم رحیمی مهربون بود. قدش نسبتن بلند بود. فِرم عینکش تقریبن گرد بود. یکم تپل بود. یادمه از سفرهاش با هواپیما به کشورهای خارجی تعریف می‌کرد برامون. خودکارِ بیکِ توی دستاش که روی میز بود همیشه هواپیما می‌شد و بهمون می‌گفت که هواپیما چطوری اوج میگیره. یادمه خانوم رحیمی لباس می‌بافت. برا من یه بلوز سفارش دادن ولی هیچ‌وقت نرفتن که تحویلش بگیرن. 18 سال پیش امروز، اول مهر، من 7 سالم بود. وقتی اون روز تموم شد و زنگ خورد همه بچه‌ها رو می‌دیدم که مامان یا باباشون یا هردو اومدن دنبالشون. با خودم گفتم پس منم باید مثل بقیه یه گوشه بمونم تا بیان دنبالم. منتظر موندم. تقریبن همه رفتن. مدرسه‌ی من یه مدرسه‌ی قدیمی ویلایی بود که کلاس‌هاش قطاری کنار هم بودن. بعدها داستان‌های ترسناکی درباره‌ش شنیدم -که احتمالن خرافات بوده- مدرسه‌مون یه درخت بزرگ داشت. مدرسه سرِ خیابون محله‌ی سابقمون بود. پیاده حدودن 10 دقیقه با خونه‌ی مستاجریمون فاصله داشت. کسی دنبالم نیومد. ناراحت بودم و مثل همیشه ریختم توی خودم و حرفی نزدم. رفتم خونه. رسیدم دمِ در. خجالت می‌کشیدم که زنگ خونه رو بزنم، آخه خونه‌ی ما و صاحبخونه‌مون حیاط مشترک داشت و درواقع اونا در رو باز می‌کردن. از اینکه مجبور شم باهاشون حرف بزنم حس خوبی نداشتم -بزرگ که شدم فهمیدم اعتماد به‌نفس نداشتم- صدای مامان رو شنیدم که روی ایوون نشسته و با زنِ صاحبخونه‌مون که "خاله پری" صداش می‌زدم صحبت می‌کنه. البته یادم نمیاد که دهن باز کرده باشم و با این اسم صدا زده باشمش. چند بار خواستم در بزنم، نتونستم. رفتم روی پنجه پاهام که زنگ رو بزنم باز نتونستم. نمی‌دونستم چیکار کنم. من یه دخترکوچولوی نحیف خجالتی بودم که حتی نمی‌تونست زنگ‌ خونه‌ای که توش زندگی می‌کنه رو بزنه. با خودم فکر می‌کردم که خب شاید مامان پا شه و ببینه من دیر کردم بیاد دمِ در. یا مثلن یکیشون بیاد دم در. یا یکی از بچه‌ها یا فامیل خاله‌پری بیاد و به جای من زنگ بزنه. یا اینکه مجبورم تا ساعت 2 صبر کنم تا بابا بیاد و در رو برام باز کنه. ذهنم داشت می‌ترکید. غمگین بودم. دنیا ترسناک به‌نظر می‌رسید. من تنها پشتِ دروازه خونه‌مون بودم و این اصلن چیزی نبود که اون لحظه می‌خواستم. فکر می‌کنم 10 دقیقه، شایدم بیشتر، به همین وضعیت گذشت. تا اینکه چندتا دختر با مانتوی سرمه‌ای داشتن رد می‌شدن. نمی‌دونم راهنمایی بودن یا دبیرستان. من روم نمی‌شد نگاهشون کنم. یکیشون ازم پرسید می‌خوای زنگ رو بزنی؟ منم سَرم رو به نشانه‌ی تایید تکون دادم. اومد زنگ رو زد. بهم لبخند زد و با دوستاش رفتن. نمی‌دونم مامان بود یا خاله‌پری یا یکی از دختراش که در رو باز کردن. با باز شدنِ در، کابوسِ من هم تموم شد. حتی به مامان نگفتم که فک می‌کردم میای دنبالم. حتی نرفتم توی بغلش و اون نخواست منو بغل و نوازشم کنه. حتی نتونستم بگم پشتِ اون در چقدر تنها و ترسیده بودم. حتی ازش نپرسیدم تو که سرِ کار نبودی چرا نیومدی دنبالم. اگه درست یادم باشه از حیاط کوچیکمون رد شدم و رفتم خونه بدونِ اینکه حرفی زده باشم. من 18 سالِ پیش، امروز، اول مهر که 7 سالم بود رو هیچ‌وقت دوست نداشتم. وقتی یادش میفتم بغض می‌کنم و اشکام سرازیر می‍شن. من هنوز همون دختر کوچولوی ظریفم که حرفاش رو قورت می‌ده و نمی‌تونه به بقیه بگه که چه احساسی داره.

  • ۹۶/۰۷/۰۱
  • • عالمه •

نظرات (۱۳)

  • منِ مُبهم
  • عزییییزم بیا بغلم👭❤❤❤
    من اولین روز مهر هیچکس دنبالم نیومد یه فاصله شهرداری تا داناعلی رو تنها برگشتم ،اصلا ناراحت نشدم چرا هیچکس به فکرم نیست 
    چرا من اینقدر بی احساس وبی ذوقم😐😐😐

    پاسخ:
    مرسی :( ♥
    بیشتر مربوط به روابط تو و والدینت و همچنین تیپ شخصیتی‌تون هست. مثلن من به اندازه کافی از مامانم توجه و محبت دریافت نکردم و مسایل این چنین.
  • یاسین . میم
  • :(
    پاسخ:
    :(
    چقدر به فکرم برد این پست 
    چقدر حس ات رو درک کردم
    پاسخ:
    اگه تو هم از این احساسات رو تجربه کردی باید بگم بابت لحظه‌های بدی که داشتی متاسفم.
  • یاسین . میم
  • روز اول مهر من...

    یادمه اصلا گریه نکردم. حتی تعجب کردم چرا بقیه گریه می‌کنن. خیلی راحت رفتم سر کلاسم.
    پاسخ:
    منم گریه نکردم. احساس نا امنی داشتم -این حس همیشه توی زندگیم با من بوده- ولی خب طبق معمول بروز ندادم و توی مدرسه موندم.
    خوب البته توی سن 7 سالگی خیلی تاثیر بد تری داره
    من حدود سوم دبیرستان یا پیش دانشگاهی بودم ، بعد از برگشت از جشنواره خارزمی ، که همه خانواده ها با گل اومده بودن فرودگاه استقبالشون ، من موندم تنهای تنها
    بغض کردم و با یه آژانس رفتم خونه :(
    پاسخ:
    آره.
    چقدر ناراحت کننده :( بهشون هیچ‌وقت گفتی این قضیه رو؟
    نه هیچوقت نگفتم

    پاسخ:
    منم همینطور. مشکل اینجاست؛ اون موقع بچه بودم و نمی‌دونستم که حقمه بگم و حق والدینمه که بدونن. الانم اگه بگم می‌گن اوو بچه‌بازی درنیار، کلی گذشته :)
    چرا همه یه اشتباه رو مرتکب میشم
    خیلی جالبه ، شاید اگر گفته بودیم وضع خیلی متفاوت بود ، شاید فقط شاید
    پاسخ:
    بهمون درستش رو یاد نمیدن از بچگی، چون خودشونم یاد نگرفتن!
    شاید :(
    عزیزم ... چه حس غمی بوده، مخصوصا هم واسه هفت سالگیت ... :))
    پاسخ:
    هنوزم دارم اون حس رو.
    چقد شوگولی و مظلوم بودی 

    من از همون اول ابتدایی مدرسم یه شهر دیگه بوده 
    واسه همین بابام مجبور بود میاد و منو ببره 
    مواقعی که نمیتونس بیادم تلفن نبود که خبر بده ، انقددددد تو ایستگاه منتظر میموندم تا شب میشد =)) 
    پاسخ:
    انتظار خیلی سخته.
    عالی؟:(
    بیا بغلم
    پاسخ:
    صخره :(

    +--T_T--+
  • کودک فهیم
  • من رو از 2ماهگی گذاشتن مهدکودک! یادمه همیشه باید تک و تنها وقتی همه رفته بودن منتظر می نشستم تا بیان دنبالم و از همون بچگی حس میکردم حمایت خانواده رو ندارم.
    بارها و بارها شده بیام سر سفره و ببینم ناهار یا شام تموم شده و حتی به ذهنشون نرسیده یکی دیگه هم تو این خونه هست. در صورتیکه اگه برادرم بیرون باشه اول براش غذا کنار میذارن و باقیشو میذارن سر سفره.
    برات از محدودیت های بیرون رفتن و ... نگم که خونه دلم، خون.
    تنها امیدم اینه که اپلای کنم و برم دیگه برنگردم.
    پاسخ:
    چقدر سخت و ناراحت‌کننده.
    منو مهدکودک نذاشتن ولی خب هردو شاغل بودن و 6 سال خونه مادربزرگم بودیم. اون ازم نگهداری می‌کرد. اون حس نداشتن حمایت یکی از فاجعه‌ترین حس‌های دنیاست. آدمو خورد می‌کنه.
    داداش من توی بچگی دچار لکنت زبون شد -که بعد از چند ماه خوب شد- اونوقت مامانم به من می‌گفت تا زمانی که داداشت خوب نشه برات اسباب‌بازی نمی‌خریم! انگار که تقصیر من بود!! فقط ادعا می‌کنن که همه بچه‌ها رو یه اندازه دوست دارن. به صورت واضح فرق می‌ذارن بینشون.
    منم داشتم اون دوران رو. خیلی جنگیدم براش. همیشه آدم پیروز نمیشه. تاوان دادم بابتش. روزای خوبی که هم‌سنای من داشتن چیزای جدید یاد می‌گرفتن و دنبال تفریح بودن من نگرانی‌ها و اعصاب‌خوردیای پوچ و بی‌معنی داشتم!
    امیدوارم که بری و موفق باشی. انگاری رفتن تنها راه نجات خیلیامونه.
    من اصولا آدمیم که خیلی سخت گریَم میگیره ولی نمیدونم چه حسی تو پستات هست که انقد رو احساساتم تاثیر میزاره :)) 
    تو خودتم وقتی مینویسیشون احساساتی میشی؟!
    پاسخ:
    جدی؟
    احساسم رو می‌نویسم و آره احساساتی می‌شم.
    اشکمو دراوردی آخرشبی. چقدر گریه کردم با این پستت و چقدررر درک کردم و چقدر ما گناه داریم و چقدر زندگی کوفته
    پاسخ:
    شرمنده :(
    متاسفم که تو هم شرایط مشابه رو داشتی. تاثیرات خیلی بدی می‌ذاره روی آدم.
    زندگی لعنتیه.
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی