18 سال پیش امروز، اول مهر، من 7 سالم بود. تازه اومده بودیم رشت و کسی رو نمی‌شناختم. حتی توی شهر قبلیمون، لنگرود، هم کسی رو نمی‌شناختم. چیزای زیادی یادم نمیاد از قدیما. بابا میگه اول فرستادنت کلاس خانوم "قانع". میگه اومدم نگاه کردم دیدم که معلمتون گفته دفترای نقاشیتون رو دربیارید و نقاشی کنید و بعدشم دانش‌آموزا رو به حال خودشون رها کرد. میگه رفتم اون یکی معلم کلاس اول رو دیدم که داره خیلی مهربون با دانش‌آموزا صحبت می‌کنه و اسمشون رو می‌پرسه و درباره مدرسه توضیح می‌ده. من اینا رو یادم نیست. بابا میگه رفتم دفتر پیش مدیرتون و گفتم کلاس دخترم رو عوض کنید. اونا اولش مخالفت کردن. بعد بابا اصرار کرد و گفت اگه کلاسش رو عوض نکنید پرونده‌ش رو می‌گیرم و می‌برم یه مدرسه دیگه. و اونا کلاسم رو عوض کردن. خانوم رحیمی مهربون بود. قدش نسبتن بلند بود. فِرم عینکش تقریبن گرد بود. یکم تپل بود. یادمه از سفرهاش با هواپیما به کشورهای خارجی تعریف می‌کرد برامون. خودکارِ بیکِ توی دستاش که روی میز بود همیشه هواپیما می‌شد و بهمون می‌گفت که هواپیما چطوری اوج میگیره. یادمه خانوم رحیمی لباس می‌بافت. برا من یه بلوز سفارش دادن ولی هیچ‌وقت نرفتن که تحویلش بگیرن. 18 سال پیش امروز، اول مهر، من 7 سالم بود. وقتی اون روز تموم شد و زنگ خورد همه بچه‌ها رو می‌دیدم که مامان یا باباشون یا هردو اومدن دنبالشون. با خودم گفتم پس منم باید مثل بقیه یه گوشه بمونم تا بیان دنبالم. منتظر موندم. تقریبن همه رفتن. مدرسه‌ی من یه مدرسه‌ی قدیمی ویلایی بود که کلاس‌هاش قطاری کنار هم بودن. بعدها داستان‌های ترسناکی درباره‌ش شنیدم -که احتمالن خرافات بوده- مدرسه‌مون یه درخت بزرگ داشت. مدرسه سرِ خیابون محله‌ی سابقمون بود. پیاده حدودن 10 دقیقه با خونه‌ی مستاجریمون فاصله داشت. کسی دنبالم نیومد. ناراحت بودم و مثل همیشه ریختم توی خودم و حرفی نزدم. رفتم خونه. رسیدم دمِ در. خجالت می‌کشیدم که زنگ خونه رو بزنم، آخه خونه‌ی ما و صاحبخونه‌مون حیاط مشترک داشت و درواقع اونا در رو باز می‌کردن. از اینکه مجبور شم باهاشون حرف بزنم حس خوبی نداشتم -بزرگ که شدم فهمیدم اعتماد به‌نفس نداشتم- صدای مامان رو شنیدم که روی ایوون نشسته و با زنِ صاحبخونه‌مون که "خاله پری" صداش می‌زدم صحبت می‌کنه. البته یادم نمیاد که دهن باز کرده باشم و با این اسم صدا زده باشمش. چند بار خواستم در بزنم، نتونستم. رفتم روی پنجه پاهام که زنگ رو بزنم باز نتونستم. نمی‌دونستم چیکار کنم. من یه دخترکوچولوی نحیف خجالتی بودم که حتی نمی‌تونست زنگ‌ خونه‌ای که توش زندگی می‌کنه رو بزنه. با خودم فکر می‌کردم که خب شاید مامان پا شه و ببینه من دیر کردم بیاد دمِ در. یا مثلن یکیشون بیاد دم در. یا یکی از بچه‌ها یا فامیل خاله‌پری بیاد و به جای من زنگ بزنه. یا اینکه مجبورم تا ساعت 2 صبر کنم تا بابا بیاد و در رو برام باز کنه. ذهنم داشت می‌ترکید. غمگین بودم. دنیا ترسناک به‌نظر می‌رسید. من تنها پشتِ دروازه خونه‌مون بودم و این اصلن چیزی نبود که اون لحظه می‌خواستم. فکر می‌کنم 10 دقیقه، شایدم بیشتر، به همین وضعیت گذشت. تا اینکه چندتا دختر با مانتوی سرمه‌ای داشتن رد می‌شدن. نمی‌دونم راهنمایی بودن یا دبیرستان. من روم نمی‌شد نگاهشون کنم. یکیشون ازم پرسید می‌خوای زنگ رو بزنی؟ منم سَرم رو به نشانه‌ی تایید تکون دادم. اومد زنگ رو زد. بهم لبخند زد و با دوستاش رفتن. نمی‌دونم مامان بود یا خاله‌پری یا یکی از دختراش که در رو باز کردن. با باز شدنِ در، کابوسِ من هم تموم شد. حتی به مامان نگفتم که فک می‌کردم میای دنبالم. حتی نرفتم توی بغلش و اون نخواست منو بغل و نوازشم کنه. حتی نتونستم بگم پشتِ اون در چقدر تنها و ترسیده بودم. حتی ازش نپرسیدم تو که سرِ کار نبودی چرا نیومدی دنبالم. اگه درست یادم باشه از حیاط کوچیکمون رد شدم و رفتم خونه بدونِ اینکه حرفی زده باشم. من 18 سالِ پیش، امروز، اول مهر که 7 سالم بود رو هیچ‌وقت دوست نداشتم. وقتی یادش میفتم بغض می‌کنم و اشکام سرازیر می‍شن. من هنوز همون دختر کوچولوی ظریفم که حرفاش رو قورت می‌ده و نمی‌تونه به بقیه بگه که چه احساسی داره.