الان که اینا رو تایپ می‌کنم نزدیک 3 ساعت از وقت خوابم گذشته ولی چه اهمیتی داره! مگه این همه زود خوابیدم به کجای دنیا رسیدم؟! 3 روزه که سریال 13Reasons Why رو می‌بینم. 5 قسمتش رو دیدم. همون قسمت اولش جذبم کرد. قسمت دومش خیلی تاریک و سنگین بود برام. همه‌چیزِ سریال ملموسه واسم. حس‌هایی که خودمم تجربه کردمشون. توی قسمت سوم جاستین توی بغل جسیکا گریه می‌کنه و برا من گریه کردنِ مرد -در عین حال که جذابه- یکی از سنگین‌‌ترین لحظه‌های دنیاست؛ نه به خاطر اینکه "مرد که گریه نمی‌کنه"!! نه! اون جمله چرند محضه! واسه اینکه اکثر مردها برخلاف اکثر زن‌ها به این راحتی اشک نمی‌ریزن. توی قسمت سوم معلم ورزش از کلِی درباره وضعیتش -وضعیت والدینش- توی خونه می‌پرسه. یادِ اول دبیرستان افتادم. تنها دبیر زیست‌شناسی بود که بابت نمره‌های پایینم توی خلوت ازم پرسید که توی خونه رفتار والدینت با هم و با تو چطوره. مثل همیشه بغض کردم. به دروغ بهش گفتم که همه‌چیز خوبه، در حالی که بعد از پایانِ سوم راهنمایی از هم جدا شدن. به نظرم اون لحظه از زندگی رو اشتباه کردم. شاید اگه راستش رو می‌گفتم نصیحت و راهکارهای مناسب بهم می‌داد. شاید یه سری چیزا عوض می‌شد. شاید!! ولی اون سوالش هنوزم باعث دلگرمیه. یادم میاره که یکی حواسش به من بوده. آدما توجه رو دوست دارن. گاهی تنها چیزی که توی دنیا می‌خوای توجهه. گاهی تنها چیزی که توی دنیا می‌خوای حرف زدن با اونیه که دوسش داری. ولی نمی‌تونی! دنیا همینقدر مزخرفه.

توی نوجونیام بی‌نهایت به مرگ فکر می‌کردم. نمی‌دونستم غیرعادیه. دخترداییم هم مثل من بود. وقتی که مامان از این موضوع خبردار شد اصلن طوری رفتار نکرد که با یه فاجعه مواجه شده. الان دیگه به مرگ فکر نمی‌کنم. الان یا به بهتر شدن اوضاع فکر می‌کنم، یا به صحنه‌های دلهره‌آوری مثل پریدن از طبقه سوم درست وسط بحث با داداش و بابام.
گاهی مرگِ آدمای خبیث و روان‌پریش برات کافی نیست. دوست داری زجر بکشن همونطور که تو رو زجرت دادن. خودکشی می‌تونه یکی از بهترین راه‌هایی باشه که واسه دیگران عذاب وجدان بیاره و اونا می‌مونن و هزاران سوالِ بی‌جواب، تا لحظه‌ای که زنده‌ن. می‌تونه یه راه عالی باشه واسه تنبیه آدمایی که تو رو می‌شناختن. فک کن! یه نامه بنویسی و بگی کیا رو واسه این کارِت مقصر می‌دونی! ولی به نظرم برا یکی مثل مامان من بی‌تاثیره!!
گاهی حتی نمی‌دونم به چی فکر می‌کنم! هیچ آینده‌ای رو نمی‌بینم. هیچی رو نمی‌دونم. همه‌چیز مبهم و بی‌معنیه. هیچ انگیزه و هدفی وجود نداره. صرفن دوست دارم یه کارایی رو انجام بدم ولی نمی‌دونم چجوری و حتی نمی‌دونم انجام دادنشون خوشحالم می‌کنه یا نه!

اگه مشکلی به اسم "پول" توی زندگی وجود نداشت دنیا جای قشنگ‌تری برای زندگی بود.



پ.ن بعد از 21 ساعت: کچچلم نکنید! نگفتم قصد خودکشی دارم! هی نصیحت نکنید! ضمن اینکه اگرم کسی قصد خودکشی داشت بهش نگین "برا کسی مهم نیست، بعد از مرگت همه فراموشت می‌کنن" چون این حرفا فقط پوچی و تاریکی دنیا رو براش بیشتر میکنه و درنتیجه زودتر خودشو خلاص می‌کنه!!!