دیروز بعدازظهر حس عجیبی بود. ذوق داشتم ولی نمی‌دونم از چی! حسش مثل زمانی بود که یه آدم جدید وارد زندگیم شده. از اون‌جایی که نسبت به زندگی خیلی بی‌دقت شدم نشستم فکر کردم نکنه جدی یکی وارد زندگیم شده و یادم نمیاد!؟؟ تلگرم رو باز کردم تا مطمئن شم. خبری نبود. حالم خوب بود. آلبوم Harry Styles رو گوش می‌دادم و سرحال بودم.

این اواخر بعد از مدت‌ها از یکی خوشم اومد. دیروز هم به یادش بودم. رفتم پست‌های اینستاش رو نگاه کردم. دلم براش تنگ شده بود. نمی‌دونستم اصلن دوباره خودش پیام میده یا نه. از آخرین باری که حرف زدیم نمی‌دونم چند روز ولی بیشتر از یک هفته گذشته بود. بهش پیام دادم. همه‌چیز اوکی بود ظاهرن. چند ساعت بعدش همه‌چیز تموم شد! غمگین شدم. روزای سختی رو می‌گذرونم این چند وقت. نتونستم بغضم رو نگه دارم. خب حس خوبی بود وقتی باهاش حرف می‌زدم. درواقع حس خیلی خوبی بود! و من همین حرف زدن باهاش رو می‌خواستم که خب دیگه نمیشه. کل ماجرامون ساده و پیچیده و عجیب بود! بود، بود، بود! چقدر فعل گذشته! حتی الان که اینا رو تایپ می‌کنم تا زمانی که شما بخونیدش دیگه جزیی از گذشته محسوب میشه.
تعامل با آدما چقدر سخته. نمی‌فهمیم همو. هزاران سوالِ بی‌جواب با هرکاری میاد توی ذهنمون. از طرفی بدون آدما هم سخته. نمی‌دونم شاید انتخابامون اشتباهه یا هرچی. این وسط همش با احساساتمون درحال جدالیم. همه‌چیز با هم در تناقضه. نمی‌دونی باید چیو باور کنی. و اینکه آیا اصلن مهمه که حقیقت رو بفهمیم؟؟

می‌شد که مفصل‌تر بنویسم اما به همین میزان بسنده می‌کنم.