توی این مدت کوتاه که دستبند می‌سازم اطرافیانم هوام رو داشتن. چند نفر از فامیل‌، یه تعداد از دوستام؛ حتی دوستا و آشناهای مجازیم. یکی از همین مجازی‌ها که توی اینستا و تلگرم هم در ارتباطیم با هم سفارش داد که یه دستبند دوستی براش ببافم. خلاصه رنگ تعیین کرد و منم طرح انتخاب کردم و درنهایت سایز دور مچ دستش رو بهم داد. گفت که دستبند رو برای یکی از دوستاش می‌خواد که ساکن رشته. دستبند تموم شد و بعد از اینکه طرح رو دید شماره کارتم رو گرفت و هزینه‌ش رو واریز کرد.
چند وقتی گذشت تا اینکه 5شنبه بهش پیام دادم و گفتم "قراره جمعه توی بازارچه شرکت کنم. می‌خوای که به دوستت بگو بیاد همونجا دستبند رو تحویل بگیره." ازم پرسید کاغذ کادو داری؟ گفتم آره. پرسیدم راستی اسم دوستت چیه؟ که اگه اومد بشناسمش. گفت بنویس "برای عالی عزیز". و من خیره موندم به صفحه گوشیم! یه حجم زیادی از خوشحالی و ذوق و سورپرایز رو با هم دیگه در خودم حس می‌کردم و محبت این کار اونقدر زیاد بود که اصلن نمی‌دونستم چی بگم و فقط اشک می‌ریختم! اشک ذوق! اون زمانی که احساس می‌کنی یکی دوستت داره، هواتو داره و تلاش می‌کنه خوشحالت کنه از قشنگ‌ترین لحظه‌های زندگیه که با هیچ‌چیزی نمیشه عوضش کرد!

مجازی عزیزم! می‌دونم که این روزا سخت درگیر زندگی هستی! اما هرموقع که این پست رو خوندی بدون که بی‌شک یکی از بهترین شب‌های زندگیم رو رقم زدی! این اتفاق بعد از هدیه تولدم که مهدیه واسم فرستاده بودو نقاشیم که خانوم مبهم کشید برای تولدم، سومین سورپرایز بزرگ زندگیم بود ♥