خیالپرداز نادان

من یک پارادوکس بزرگم

خیالپرداز نادان

من یک پارادوکس بزرگم

خیالپرداز نادان

مینویسم هرآنچه را در ذهنم میگذرد. مینویسم تا بتوانم زنده بمانم!

+ فقط و فقط مقدم کسانی را به وبلاگم گرامی می دارم که مرا بدون قضاوت می خوانند!

++ و بله! شاید خیلی منفی. وبلاگم صدای ناگفته‌هایم است.

+++ کوچ کرده از بلاگفا.

آخرین نظرات
  • ۲۸ ارديبهشت ۹۷، ۱۹:۲۷ - :-)
    :-((...
پیوندهای روزانه

مای لایف

جمعه, ۲۱ مهر ۱۳۹۶، ۰۹:۴۶ ب.ظ

مشکل زندگی فقط افسردگی و بی‌پولی و شکست‌عشقی و نداشتن رابطه عاطفی و جنسی و این چیزا نیست. مشکل می‌تونه این باشه که تو چطور به یه غریبه مثل نامادریت ( نمیشه انکار کرد که اون واسه من غریبه‌ست و من و داداشم و حتی بابام برا اون غریبه‌ایم) با لحن و ادبیات درست توضیح بدی که سیب‌زمینی‌ها رو تو سرخ نکن چون می‌رینی بهشون! ظرفا رو تو نشور چون شستن بلد نیستی و تمام مدت شیرآب بازه و مایع ظرفشویی رو یا استفاده نمی‌کنی یا میریزی کف دستت(!!) یا کف اسفنج و دوباره زرتی می‌بری زیر شیرآب و همش حروم میشه!! برنج رو وقتی که سر رفت سه ساعت روی گاز نذار چون اون برنج کوفتی شل میشه و تهش 1سانت از برنج رو می‌چسبونی به دیگ و به خیال خودت ته‌دیگ میشه ولی آشغاله و باید بریزیم دور! توی خورشت‌ها یه گالن آب نریز! تو اصلن نیازی نیست به چیزی دست بزنی! لیو می فاکین الون! اینا وظیفه‌ی تو یا هیچ‌کسی نیست پس اینقدر چسی نیا که "من وظیفه‌م رو روی دوش کس دیگه نمی‌ندازم و کسی رو اذیت نمی‌کنم"! و جالبه که همه‌ی این حرفا رو طوری می‌زنه که انگار مخاطبش همه‌ی این کارا رو انجام میده و درواقع با حرفاش داره سرزنشت می‌کنه! مریض بودنش، موفق نبودنش، ترسو بودن و حتی احمق بودنش رو از چشم ما می‌بینه! و من نمی‌تونم حتی یه کلمه حرف بهش بزنم چون نه اونقدر غریبه‌ست که دعوا راه بندازم نه اونقدر آشنا که باهاش راحت باشم! چقدر دلم می‌خواد جدا شم از خانواده ولی نمیشه چون جایی رو ندارم. دلم می‌خواد ساعت 12 شب دوش بگیرم و ساعت 1 موهامو خشک کنم ولی نمیشه. چرا؟ چون اون عضوی از خانواده‌م نیست که با هم راحت باشیم! اینجا لابد یه مشاور روانشناس میگه "اون اگه نمی‌تونه بیاد بهت بگه که صدای سشوار اذیتش می‌کنه خب مشکل خودشه"! آره فاکین مشکل خودشه. ولی تحمل یه نه خیلی غریبه نه خیلی آشنا که نه صبح‌بخیر میگه نه سلام، نه خداحافظی می‌کنه نه حتی اگه داری میمیری می‌تونی بهش بگی یه لیوان آب بده دستم، نه چیزی رو خبر می‌ده و وقتی داری از کنارش رد می‌شی رو و بدنش رو می‌کنه یه سمت دیگه واقعن سخت و حال‌بهم‌زنه. این وسط خیلی جالبه که ازم می‌پرسن چرا با مامانت قهری؟! قهر؟!؟! من به صورت کاملن عاقلانه ارتباطم رو باهاش قطع کردم چون نصف این بدبختیا رو از چشم اون می‌بینم؛ هیچ‌وقت آدمی نبود که پیشش احساس امنیت و آرامش داشته باشم و حتی یک بار از من، دخترش، بچه‌اولش، نخواست که باهاش زندگی کنم. واقعن فکر می‌کنم بعضیا باید جمله‌های انگیزشیشون رو بکنن توی ماتحت خودشون.

  • ۹۶/۰۷/۲۱
  • • عالمه •

نظرات (۷)

فقط اون زمان که تو اوج اعصاب خوردی جمله های مثبت اندیشی و هپی فیلینگ و اینا تحویل آدم میدن! خدایا دردش از خود مشکل بیشتره 
پاسخ:
همین که درک نمی‌کنن، هیچ، چرند تحویل آدم می‌دن بیشتر آدمو ناراحت می‌کنه.
واقعا هم باید بکنن توو ماتحت خودشون، چون اونا هیچوقت جای کسی نیستن، هیچوقت شرایط رو عین خود طرف تجربه نکردن که بخوان به اصطلاح راهکار ارائه بدن -__-
پاسخ:
متوجه نیستن اصلن -___-
از اول تا اخر پستت همش میگفتم وای خدایا وای اره دقیقا و...
منم تو خوابگاه با ادمایی زندگی میکنم که بعد از این چن وخ نه غریبه ن نه اشنا
یوقتایی خودتو میزنی به بیخیالی ولی واقعیت اینه که زندگی کردن با ادمایی که دوست ندارن یا دوسشون نداری اصلا کار اسونی نیست
پاسخ:
واقعن کار سختیه. آدم مدام در رنجه! از طرفی اگه نشه شرایط رو عوض کرد آدم مجبوره تحمل کنه و تحمل کردن روان آدم رو فرسوده می‌کنه.
این پستت وادارام کرد که پس از مدت ها کامنت بذارم. البته همیشه پستات رو می خونم ولی کلا کم کامنت می نویسم، بگذریم. اول که شروع به خوندن پست کردم با خودم گفت برات بنویسم و بهت پیشنهاد بدم که مثلا صبورانه تر رفتار کنی و از این چیزا. اما بعد فکر کردم من غلط کنم یک پاسخ کلیشه ای مسخره بدم در حالی که احتمالا حق با شماست. به نظرم همه ی آدما راه حل های بهتر رو در همون گام های اول امتحان می کنن. منم الان مشکل سربازی دارم و کیه که درکم کنه. ترسی ازش ندارم اما دوست ندارم زیر بار حرف زور برم. سوالی که برام پیش میاد اینه که اصلا کسی هست ما رو درک کنه. تا حرفی می زنیم و کاری می کنیم متهم میشیم به ترسو بودن، تنبلی نسل جدید و زمونه عوض شده و از این جور مزخرفات. گاهی اوقات احساس می کنم که دنیا واقعا به آخر رسیده. نه دنیای شش میلیارد نفری و نه زمین، دنیای ما، دنیای آیندمون و دنیایی که تو ذهنمون ساختیم. ببخشید همش در مورد خودم شد. دنبال حرف زدنم، به هر شکلی. 
پاسخ:
سربازی به این شکلش واقعن عادلانه نیست! چون انگار تنها کاری که انجام نمی‌دن آماده کردن افراد برای جنگه! فقط نیروی مفت می‌خوان که ازشون کار بکشن، رییس‌بازی دربیارن و عقده‌هاشونو خالی کنن سر بقیه. وگرنه همون چندماه آموزشی کافیه. و این زورگویی که میگی واقعن سخته، خیلیامون این زورگویی رو به شکل‌های مختلف تجربه کردیم. ولی خب می‌شناسم آدمایی رو که بعد از سربازی، اونم در شرایط دشوار، نگاهشون به زندگی مثبت شد اتفاقن. امیدوارم برا تو هم چیزای خوبی پیش بیاد.
گاهی فکر می‌کنم واقعن به چیزایی که می‌خوام میرسم؟!
  • زهیر خنیاگر
  • این جمله « بعضیا باید جمله‌های انگیزشیشون رو بکنن توی ماتحت خودشون » میتونه شروع یک شورش باشه ... عالی بود ... واقعا نمیشه گه بودن زندگی رو نادیده گرفت و همیشه یه لبخند تخمی و مصنوعی روی لب داشت باید مثل خودش سرد و خشن بود ...
    پاسخ:
    بعضیا دیگه خسته‌مون کردن! نفسشون از جای بلند گرم میشه، خیال می‌کنن همه‌چیز با مثبت‌اندیشی و بیخیال بودن حل میشه!! حتی 1درصد نمی‌تونن درک کنن آدم تحت چه فشاریه.
    اتفاقا جدیدترین نظریه های روانشناسی میگه مثبت اندیشی و از این تلاشای ذهنی در خیلی موارد بیهوده ست و بهتره آدم دست به عمل بزنه.
    این چیزایی که نوشتی شبیه شو در مورد زن داداشم دیدم و تا یه مدت بشدت عصبی بودم، الان اصلا به روی خودم نمیارم و انگار نه انگار که وجود داره.
    امیدوارم برای توام راحت تر بشه.
    پاسخ:
    و متاسفانه در بعضی مواد نمیشه دست‌به‌عمل زد چون طرف مقابل من خیلی احمقه.
    چه قدراین پست دیالوگ برتر داشت 
    چه زندگیایی داریما عالی
    پاسخ:
    :(
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی