وای-فای گوشی را خاموش می‌کنم. هندزفری را برمی‌دارم. آهنگی که دلم برده را پخش می‌کنم. صدا را تا آخر زیاد می‌کنم. اشک‌هایم بدون وقفه می‌ریزند. انگار این بغض تمامی ندارد. حرف‌ها تکراری‌اند و درمانش را می‌دانم و شاید نمی‌دانم. اشک می‌ریزم و زانوهایم را بغل می‌کنم و از خودم می‌پرسم دوست داشتن آدم‌ها نباید اینقدر سخت باشد! دوست داشتن نباید سخت باشد. چرا مثل خیلی‌ها حرف زدن درباره احساسی که به دیگران دارم را حق خودم نمی‌دانم؟ به جواب همیشگی می‌رسم. دوباره برمی‌گردم به اول جاده. می‌رسم به والدینم. می‌رسم به والدین والدینم. می‌رسم به زندگی‌های گذشته. و فقط اگر بدانم کدام دیوانه‌ای بود که اولین بار باعث غم دیگران شد که اینطور نسل به نسل ادامه پیدا کرد و بعد از قرن‌ها عقده‌های بزرگتری را ساخت. و شاید حق با من باشد که بعد از 25 سال برایم سخت باشد که قفل ذهن و دهانم را باز کنم. منی که عمری حق حرف زدن و اظهار نظر را نداشتم. منی که حالا یادم رفته در رابطه بودن چه رنگ و طعمی داشت؟ بغض هنوز جایی در نزدیکی تارهای صوتی راه گلویم را می‌بندد.

جایی در افکارم خاک می‎خورد تا اینکه چند شب پیش خوابش را دیدم. صبح که بیدار شدم دلم می‌خواست نگاهش کنم. شماره جدیدم را ندارد. عکس پروفایلش را چک کردم. دلبرتر از همیشه. اخم داشت. با خودم فکر می‌کردم که یعنی دنیا با او چطور تا کرده که و زندگی‌اش چگونه بوده که روبه‌روی دوربین اخم می‌کند، و البته هنوز جذاب است؟ چند روزی مدام یادش بودم. بعضی آدم‌ها را طوری می‌شناسم که نیازی نیست خودم دهن باز کنم. به لطف دنیای مجازی کاری می‌کنم که خودشان شروع کنند به حرف زدن. بله! رقت‌انگیز است! فقط یک Loser چنین کاری می‌کند. اگر شما هم در مقابل کسی که دلتان برایش رفته دست‌وپا چلفتی‌تر از همیشه شوید، ضربان قلبتان بالا برود، عرق کنید، از استرس شروع کنید به سِر شدن و اشتهایتان را از دست بدهید شاید کمی به من حق بدهید. حرف زدیم و درنهایت به گمانم تقریبن برای همیشه از دستش دادم.

کامران و هومن آهنگی دارند به اسم "حسودی" که با وجود مثلن بامنطق زندگی‌کردنم کاملن شامل حالم می‌شود؛
"من به زمین، من به هوا
به ماه به اون ستاره‌ها
به کوچه و خیابونا
که با تواند بعضی شبا
به مقصدی که رسیدی
به هرکی که توی راه دیدی
به اون که یک دفعه ازش
آدرسی چیزی پرسیدی
حسودیم میشه
حسودیم میشه"

و من حسادت می‌کنم به همه‌ی آدم‌هایی که با تو قدم می‌زنند، با تو شوخی می‌کنند، با هم صحبت می‌کنید، با هم وقت می‌گذرانید و در زندگی‌ات هستند (به جز منِ لعنتی که ایکاش من هم بودم)، به کلاسی که در آن پا می‌گذاری، به راننده‌تاکسی که تو را می‌بیند و به قول کامران و هومن حتی به عطر روی پیرهنت حسادت می‌کنم. بابت اینکه تو با من نیستی هزاران سوال بی‌جواب در سرم می‌چرخد. دقیقن چه چیز کم داشتم؟؟ گاهی خنده‌ام می‌گیرد که چرا این‌ها باید حرف‌های یک زن جوان باشد! به گمانم در نهایت با دنیایی از حرف های ناگفته به گور خواهم رفت.



پ.ن1: همین چند دقیقه پیش.

پ.ن2: ...Red - Taylor Swift is playing

پ.ن3: به پست‌های اخیرم که نگاه کنید همه‌اش شده "من چرا نمی‌تونم حرف بزنم؟ چرا اون منو نخواست؟ چرا والدینم همچینن؟" همش گله و شکایت. اینجا تنها پناه من است. نمی‌توانم درش را گِل بگیرم و ترکش کنم. حتی اگر یک مشت چرند تایپ کنم.