از مضحک بودن زندگی همین بس که چندی پیش روبه‌روی هم نشسته بودیم. جدا از همه‌ی گذشته‌ای که با هم داشتیم. 4سال از آن روزها می‌گذشت. میلک‌شیک می‌خوردیم و درباره این صحبت می‌کردیم که روزی خودکشی خواهیم کرد، ولی نه امروز.
از مزخرف بودن زندگی همین بس که -مثل همیشه- با پیشبند و دستکش ظرفشویی مشغول شستن ظرف‌ها هستم و بدون اینکه بدانم در سیاهچاله‌ی خاطرات فرو می‌روم. خاطراتی که سال‌ها بود خاکستر شده بودند و به باد فراموشی رفته بودند. شیرآب را می‌بندم و به سینک خیره می‌شوم و آزارهای جنسی دوران کودکی‌ام یکی بعد از دیگری جلوی چشمانم رژه می‌روند.