در خیابان‌های بالاشهر قدم می‌زدیم و دنبال یک ملک دنج می‌گشتیم. از ایده‌هایش برای کافه‌ی آینده می‌گفت و همانطور که باد پیشانی‌ام را اذیت می‌کرد و احساس گرسنگی داشتم به شدت در برابر ذهنم و داستانی که ساخته بودم مقاومت می‌کردم بلکه یک کلمه از حرف‌هایش را بفهمم. از ایده‌ام لذت می‌بردم و دلم یک‌جای خلوت را می‌خواست که یک گوشه بنشینم و به ناکجا خیره شوم و به ادامه‌ی خیالپردازی‌ام برسم. اما مجبور بودم خواسته‌ی ذهنم را پس بزنم و تنم را با خستگی روی زمین راه ببرم و خودم را هوشیار جلوه بدهم.

20 سالِ دیگر را می‌بینم که هم‌سن‌های من مشغول انجام کاری هستند، حقوق‌بگیرند و سرشان جایی گرم است اما من همچنان زندانیِ خیالپردازیِ ذهنِ آشفته‌ام هستم.