جمعه 14 مهر 1396


از چند روز قبل استرس داشتم. استرس که نه، یک‌جور ذوقی بود که درونم را قلقلک می‌داد! وقت زیادی نداشتم و یک سری سفارش ناتمام داشتم و از طرفی وسایل اولیه‌ای که مورد نیاز ساخت زیورآلات بیشتر باشد را نداشتم. کارهای قبلی را چک کردم. چندتا دستبند جدید ساختم و کارهای پایانی را گذاشتم برای صبح همان روز. هوا بارانی و سرد بود. امید داشتم که تا جمعه هوا صاف شود که همینطور هم شد. می‌خواستم شب قبلش را خیلی زود به رخت‌خواب بروم اما نشد.

صبح جمعه بیدار شدم. کارهای نیمه‌تمام را کامل کردم. وقت نشد که غذا آماده کنم. قرار بود علی را ساعت 11 در محل غرفه‌ها ببینم. برخلاف معمول من بودم که زودتر رسیدم. به مسئول بازارچه سلام کردم و راهنمایی‌ام کرد که چکار کنم. بعد متوجه شدم که آنچنان هم راهنمایی‌ام نکرده و من به اشتباه شروع کردم به وصل کردن پایه‌های میز شخص دیگر و درواقع باید از داخل حیاط ساختمان میز را می‌آوردم.
مشغول وصل کردن پایه‌های میز خودمان بودم که علی رسید. کمکم کرد تا میز را بلند کنیم. رفتیم و صندلی‌ها را آوردیم. رومیزی دادند و پهن کردیم. سپس شروع کردیم به چیدن وسایل. میز را به 3 قسمت فرضی تقسیم کردیم و از فضاهای اضافی همدیگر استفاده کردیم. سعیده خودش نیامد اما او هم تعدادی دستبند داشت و میز را با ما به صورت شریکی اجاره کرد.

آفتاب درست وسط پیشانی می‌تابید و به شدت احساس گرما می‌کردیم. بیش از 50 کبوتر مدام از زمین به پشت‌بام و بالعکس پرواز می‌کردند. گهگاهی احساس می‌کردیم قطره‌هایی از بالا می‌چکد. امیدوار بودیم که بارانِ روی بامِ ساختمانِ شهرداری باشد. تا اینکه یکی از کبوترها مقنعه‌ی بنده را مزین کرد! همچنین دقایقی بعدتر که کنار کتابفروشی پناه گرفته بودیم زیر نور متوجه شدیم که قطره‌ی باران نبوده و از همان حدسمان درست بوده و کارِ خود کبوترها بوده!

مردم می‌آمدند. کارها را نگاه می‌کردند. بعضی‌ها قیمت می‌پرسیدند. و بعد می‌رفتند. بعضی‌های دیگر همانطور که قدم می‌زند یه نگاهی می‌انداختند و رد می‌شدند. کم‌کم دوستان و آشنایان زنگ زدند و آمدند. خرید کردند. صحبت کردیم. خندیدیم. یکی از وبلاگ‌نویس‌های قدیمی، از دوران بلاگفا، "مزخرف نوشته‌های یک دیوانه" را دیدم و حالا دیگر مجازی نیستیم! دختری بسیار مهربان با چشمانی زیبا.

من و علی به این فکر می‌کردیم که حداقل آنقدر فروش داشته باشیم که پولِ اجاره‌ی میز را دربیارویم!!

بعد از اینکه آفتاب رفت حسابی سردمان شد. لباس زیادی نپوشیده بودیم اما من یک بلوز اضافه همراهم داشتم. یکی از فروشنده‌ها پسر جوانی بود که قبلن از او پیکسل خریده بودم. تنها بود. کانورس پوشیده بود. کتاب دستش بود و مواقع بیکاری مطالعه می‌کرد -بدون شک خیلی دلم می‌خواست که هم‌کلام شویم ولی نشدیم- هوا که سرد شد با دوچرخه رفت و از خانه کاپشن آورد. البته ما هم می‌توانستیم با یک تماس تلفنی به لباس گرم برسیم ولی این کار را نکردیم!!

بازارچه همیشه روبه‌روی ساختمان شهرداری برگزار می‌شد ولی به علت اجرای تعزیه در ساعت 5 مجبور بودیم که از روبه‌رو به ضلع شرقی نقل‌مکان کنیم که دیدِ کمتری داشت. ساعت پنجِ سیاه فرا رسید و شروع کردند به داد و فریاد. تعداد کسانی که برای خرید می‌آمدند کمتر شد و اکثر مردم به صندلی‌های رایگانِ تعزیه پناه بردند. تا ساعت 7 همین آش بود و همین کاسه. پدرم هم آمد و سر زد. برای من و دوستِ مجازی سابق، شیرکاکائو خرید و کمی گرم شدیم. دوستان و آشنایان آمدند. حرف زدیم. خندیدیم. خدماتِ حینِ کار داشتیم! صحبت کردیم. و درنهایت رفتند.

یکی از خانم‌های فروشنده بدون هیچ چشم‌داشتی کلی راهنمایی‌ام کرد و انرژی مثبت فرستاد و از ما خواست که به این کار تنها به چشم مادیات نگاه نکنیم. همچنین او و مسئول بازارچه به ما پاکت‌های کاغذی دادند تا جنس‌های خریداران را داخل پاکت بگذاریم. من با خودم پلاستیک‌های فانتزی برده بودم اما ظاهرن پیام داخل گروه را خوب نخوانده بودم چون تذکر داده بودند که بهتر است از پاکت‌های کاغذی استفاده کنیم. با مسئول بازارچه که صحبت می‌کردم به من گفت هرچه زودتر دوربین بخرم و دست‌دست نکنم. زندگی کوتاه‌تر از این حرف‌هاست. و حرف‌هایش را قبول دارم. به‌نظر می‌رسید آدم جالبی باشد. یک عده از فروشنده‌ها در همان موقع مشغول تکمیل کارهایشان بودند از جمله همین خانم.

حوالی ساعت 5 بوی شیرینی داغ آمد. یکی از فروشنده‌ها شیرینی خانگی می‌پخت. من و دوستم غزاله قدم می‌زدیم تا میز بقیه همکاران را هم نگاه کند. به میز خانم شیرینی‌فروش رسیدیم. سپس فروشنده شروع کرد به تمسخر که هوا سرد نیست و چرا من کلاه کتم را سر کرده‌ام! واقعن دلم می‌خواست از شیرینی‌هایش بخرم و حمایش کنم ولی با این حرف‌ها نظرم عوض شد و در عین حال که خونسردی‌ام را حفظ می‌کردم از آن منطقه دور شدیم.

بالاخره ساعت 7 فرا رسید و تعزیه هم به پایان و ما نفس راحتی کشیدیم و صداهای اطراف دوباره عادی شدند. بیشتر کسانی که از ما خرید کردند همان دوستان و آشنایان بودند که لطفشان شامل حالمان شد. سرما و گرسنگی آزاردهنده بود ولی خوشحال بودم که آنجا هستم و کاری انجام می‌دهم.

دوستان و آشنایان همچنان آمدند و صحبت کردیم و خندیدیم و در نهایت ساعت 9 شد و شروع کردیم به جمع کردن وسایل. من و علی از شرایط راضی بودیم و رضایتمندانه پایه‌های میز را جدا کردیم و همه‌چیز را برگرداندیم سر جایش. رومیزی را هم خریدم چون گفتند فقط برای دفعه‌ی اول رایگان است و از دفعه‌های بعد باید همراه خودتان بیاورید و از دفعه‌ی بعد پیکسل‌هایی با عنوان "بازارچه فرهنگی هنری رشت" به ما می‌دهند تا رسمی‌تر شویم. از میزهای کناری خداحافظی کردیم اما راستش من دلم می‌خواست که با همه‌ی فروشنده‌ها خداحافظی کنم و به آن‌ها خسته‌نباشید بگویم که خب انجامش ندادم، مثل خیلی مواقع دیگر از زندگی. تا میدان شهرداری که حدودن 3 دقیقه راه بود قدم زدیم و بعد خداحافظی کردیم. علی گفت "امروز خوب بود" و من می‌دانستم امروز خوب بود یعنی او هم از امروزش راضی بود. خداحافظی کردیم و به مسیرمان ادامه دادیم.


پ.ن1: از این که 1 ماه طول کشید تا درباره‌ی این موضوع بنویسم می‌شود فهمید که چه آدمِ خسته، بی‌انگیزه، تنبل، گشاد و 2دلی هستم.

پ.ن2: آدرس اینستا و کانال کارهایم را می‌توانید در بخش "دست‌سازهایم" ببینید.

پ.ن3: دومین مطلب در 24ساعت گذشته. پست قبلی؛ سر و تهش را که بزنید باز همان توهین است