خیالپرداز نادان

من یک پارادوکس بزرگم

خیالپرداز نادان

من یک پارادوکس بزرگم

خیالپرداز نادان

مینویسم هرآنچه را در ذهنم میگذرد. مینویسم تا بتوانم زنده بمانم!

+ فقط و فقط مقدم کسانی را به وبلاگم گرامی می دارم که مرا بدون قضاوت می خوانند!

++ و بله! شاید خیلی منفی. وبلاگم صدای ناگفته‌هایم است.

+++ کوچ کرده از بلاگفا.

آخرین نظرات
  • ۲۸ ارديبهشت ۹۷، ۱۹:۲۷ - :-)
    :-((...
  • ۲۸ ارديبهشت ۹۷، ۰۴:۵۱ - زهرا حسین زاده
    آخ آره :(
پیوندهای روزانه

گاهی مقصر خودِ ماییم

پنجشنبه, ۱۸ آبان ۱۳۹۶، ۰۵:۲۵ ب.ظ

برای خرید کردن هایپرمارکت‌ها و بوتیک‌های بزرگ را ترجیح می‌دهم. از اینکه مجبور باشم به سوال‌های فروشنده جواب بدهم و سنگینی نگاهش را احساس کنم فراری‌ام. اصولن وقتی از مغازه‌ها که بیرون می‌آیم احساس سبکی می‌کنم و بعد متوجه می‌شوم که چقدر گرمم شده و بدنم عرق کرده. دوست ندارم فروشنده‌ها بپرسند "کار خاصی مد نظرتونه؟" یا بدون اینکه سوالی بپرسم شروع کنند به توضیح دادن درباره‌ی جنسی که به آن نگاه می‌کنم. بعضی‌های دیگر وقتی که وارد مغازه شدی از جایشان بلند می‌شوند، همانطور می‌ایستند و نگاهت می‌کنند تا از مغازه خارج شوی و دوباره سرجایشان می‌نشینند. همه‌ی این کارها باعث می‌شوند که معذب و به عبارتی بهتر و ملموس‌تر (برای آنان که زبان می‌دانند) uncomfortable شوم. فرهنگ هندس‌فری هم مثل سایر چیزها هنوز در جامعه‌ی ما جا نیفتاده و با اینکه می‌بینند داری به نوای دیگری گوش می‌دهی اما باز شروع می‌کنند به حرف زدن! برای همین بیشتر وقت‌هایی که تنها هستم ترجیح می‌دهم به تماشای ویترین اکتفا کنم.

تنها یک پاساژ هست که وسایل دستبندهایی که می‌سازم را می‌توان از آنجا تهیه کرد و در آن پاساژ فقط 3 مغازه مختص این کار هستند. 2تا از این مغازه‌ها روبه‌روی هم هستند. در طی این چندسال هیچ‌وقت حتی به این موضوع فکر نکرده بودم که ممکن است رقابت ناسالم بین آن‌ها وجود داشته باشد تا اینکه چند هفته‌ی پیش که داخل یکی از مغازه‌ها و مشغول خرید بودم بدون هیچ دلیلی -مثل زمانی که بی‌دلیل سرم را بالا می‌گیرم و می‌بینم از طبقه‌ی چهارم نگاهم می‌کنند- سرم را برگرداندم و دیدم که فروشنده‌ی آن یکی مغازه با حالتی ناخوشایند به من خیره شده. همان لحظه بود که متوجه شدم بله! حسادت در همه‌ی زمینه‌های زندگی وجود دارد و من تابحال دقت نکرده بودم! نگاهش احساس بدی به من داد. انگار که خیانت(!) کرده باشم و اصلن خیانت یعنی چه؟!
دیروز رفتم خرید. از خانه که حرکت می‌کردم باندانا را زیر شالم بستم تا سینوزیت اذیتم نکند. وقتی رسیدم دوچرخه را توی پارکینگ گذاشتم. از اولین مغازه شروع کردم. دومین مغازه همان مغازه‌ای بود که از فروشنده‌اش نوشتم. وارد مغازه که شدم طبق معمول به نزدیک‌ترین فروشنده سلام گفتم -این مغازه‌ها کوچک هستند اما چون جنس‌های زیادی دارند و مشتری‌هایشان هم زیاد است به همین دلیل حداقل به 4 فروشنده نیاز دارند- عادت ندارم وقتی وارد جایی می‌شوم بلند حرف بزنم و توجه‌ها را جلب کنم. نگاه‌ها اذیتم می‌کند؛ مثل لحظه‌ای که دیر می‌رسیدم سرکلاس و از استاد گرفته تا دانشجو همه حواسشان به من بود. رفتم تا جنس‌ها را نگاه کنم و ببینم وسایل مورد نظرم را دارد یا نه. نگاهم به همان آقای فروشنده افتاد. به مناسبت اربعین لباس مشکی پوشیده بود. مرا دید. به گشتن بین وسایل ادامه دادم. ناگهان شروع کرد به بلند صحبت کردن با همکارانش «از این به بعد به هرکی که سلام نگفت جنس نفروشین! من اون پول رو نمی‌برم توی تختم(؟) والا! من شیعه‌م! ما شیعه‌ها خیلی حساسیم روی این موضوع! مگه میشه یکی وارد یه مجموعه بشه و سلام نگه؟!» نمی‌دانستم مخاطبش کیست اما حس خوبی نداشتم. خواستم بپرسم «منظورتون منم؟» که خب ترجیح دادم ساکت بمانم و توضیح ندهم که من وقتی وارد شدم سلام گفتم. همچنین دلم خواست که بگویم بله، می‌شود! برای کسانی که ترس از حضور در جامعه دارند خیلی هم می‌شود! اصلن گیریم که یکی از مشتری‌ها مسلمان نباشد. تکلیف چیست؟ این صداها را توی ذهنم می‌شنیدم و فشار زیادی رویم بود. خریدم را انجام دادم و وقتی خواستم بیرون بروم برخلاف همیشه خداحافظی نکردم و نگاهش هم نکردم و آمدم بیرون. دم در ایستاد. می‌خواستم بروم مغازه‌ی روبه‌رویی اما نرفتم. پاساژ را دور زدم و از سمت دیگر رفتم خرید‌های دیگر را انجام دادم. مغازه‌ی آقای محمدی یکی از بهترین مغازه‌هاست. مغازه‌ای کوچک اما خیلی صمیمی و شاد. آرامش داشتم. بعد برگشتم و رفتم همان مغازه‌ی روبه‌رویی. آنجا هم محیطش خوب بود، مثل قبل. و درست همانجا بود که تصمیم گرفتم دیگر از مغازه‌ی آن آقای فروشنده خرید نکنم و خیالم را برای همیشه راحت کنم. به نظرم بهترین تنبیه برای گران‌فروش‌ها، بی‌اخلاق‌ها و بی‌فرهنگ‌ها «نخریدن» است. بیرون آمدم. رفتم دوچرخه را برداشتم. طبق معمول پول نگرفتند. هندس‌فری را گذاشتم و راهی خانه شدم.

  • ۹۶/۰۸/۱۸
  • • عالمه •

نظرات (۹)

ظریف بود.
من جات بودم میگفتم منظورتون منم؟ و من سلام کردم!
کاش میگفتی عالی!
پاسخ:
سخته واسم صخره! اونقدر فشار بهم وارد میشه و دچار استرس میشم همه بدنم شروع می‌کنه به لرزیدن. بعد اگه بحثی پیش بیادتا چندین روز ذهنم رو درگیر می‌کنه.
اقا خیلی بده که اینجوری:(  فوقش اگه بحثی پیش میومد از مغازه میومدی بیرون
کاش میشد بعضی چیزا خود به خود عوض شه 
ولی تلاش کن عالی 
تلاش کن به موقعش حرف بزنی! حرف زدن لازمه! دفاع از حق لازمه
پاسخ:
مسئله اینه که دیگه تحمل بحث رو ندارم. ینی 2نفر اگه در حالت عادی هم صحبت کنن ولی صداشون بلند باشه من می‌ترسم! و تمام اون استرس بهم وارد میشه، حالا فرقی نداره که از مغازه بیام بیرون یا نه! بعدم که یهو عصبانی شم دیگه بقیه‌ش دست خودم نیست.
توضیحش یکم پیچیده‌ست. گاهی دفاع می‌کنم، خیلی هم دفاع می‌کنم، گاهی نه. بسته به موقعیتی داره که توش هستم و حس و حال اون لحظه. درواقع این تصمیمات لحظه‌ایه و تصمیم لحظه‌ای هم برا من خیلی سخته.
(-: منم اگه جات بودم قدرت اینکه بگم "بامنید"؟ رو نداشتم
پاسخ:
این کارا خیلی لحظه‌ایه. قبلن توی شرایط مشابه به یارو گفتم ولی دیروز نگفتم. تصمیم‌گیری سخته.
کمی تا اندکی میتونم بفهمم

تیکه پرانی تو رسم مسلموما نیست
کاش بهش میگفتی تو کافری که اینقد راحت دل میشکنی وزود قضاوت میکنی من سلام کرده بودم...
اعصابم خرد شد 😣😒😒
متنفرم از این آدمهااااا 
پاسخ:
پیش خودم گفتم پدر من روحانیه، نصف نصف تو هم ادا نداره!!
وای نه تو لطفن اعصابت خورد نشه، برات خوب نیست! نفس عمیق بکش! همه‌جور آدم پیدا میشه دیگه.
وای آره دقیقا مغازه آقای محمدی و برخوردش واقعا گرم و صمیمیه، خیلی مودب و محترم برخورد میکنه هرچند که مغازه ش کوچیکه و من هربار از بس بالا رو نگاه میکنم گردنم درد میگیره :دی
اون دو تا مغازه دیگه هم تا حالا دقت نکردم بهشون، ایندفعه دقت کنم حتما...
منم با این واکنش های لحظه ای مشکل دارم ... سختن واقعا... ولی برخوردش به عنوان یه مغازه دار اصلا قشنگ نبود! با کنایه و متلک حرف زدن و دیگه همه میدونن چقدر زشته، حسودی اخه! آدم گاهی نمیدونه چی بگه واقعا :|
پاسخ:
دقیقن منم همیشه توی مغازه‌ش سر به هواعم :))
دیگه این مدل آدما هم پیدا می‌شن -_- حسودی که خودِ طرف رو نابود می‌کنه کلن. تاثیری هم در میزان مشتری‌های نداره!
وای انگار داشتم توصیفات درمورد خودم رو میخوندم. دقیقا همین مشکل رو دارم  درمورد خرید کردن یا فروشنده هایی که راه میافتن دنبالت و مدام سوال میپرسن نگاهت میکنن ، پشت سرت راه میافتن ، اصن فشاری روی خودم حس میکنم که قابل توجهه واقعا.

یه سوپر نزدیک خونمون هست، آقاهه بی ادب نیست، ولی یه جوریه، مثلا میری در یخچالش وایمسی هی میگه چیزی میخواستین؟:/ یا جواب سلامو به زور میده ، کلا انرژی منفی ازش میگیرم، برای همین راهمو دور میکنم برم یه سوپر کوچولو تر که پشت دخلش یه اقای مهربون و خوش اخلاقه، اصن حالمو خوب میکنه:)))))) به نطرم این حقمونه که از جایی بخریم که حس بهتری داریم ، اونایی که شعور اجتماعی دارن تشویق شن:)
پاسخ:
آره. بی‌دلیل نیست مشتری بعضیا بیشتره. این انرژی که میگی خیلی مهمه. بعضیا اونقدر از آدم انرژی می‌گیرن که وقتی از مغازه میای بیرون خستگی رو احساس می‌کنی توی تنت!
  • زهیر خنیاگر
  • من اگه بودم خرید نمیکردم ... با این مغز پوسیده و این اعتقادات مزخرفشون :/
    پاسخ:
    حالا مخاطبش هرکی بوده حرفای بی‌معنی و غیرمنطقی زد. توهین‌آمیز هم بود.
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی