برای خرید کردن هایپرمارکت‌ها و بوتیک‌های بزرگ را ترجیح می‌دهم. از اینکه مجبور باشم به سوال‌های فروشنده جواب بدهم و سنگینی نگاهش را احساس کنم فراری‌ام. اصولن وقتی از مغازه‌ها که بیرون می‌آیم احساس سبکی می‌کنم و بعد متوجه می‌شوم که چقدر گرمم شده و بدنم عرق کرده. دوست ندارم فروشنده‌ها بپرسند "کار خاصی مد نظرتونه؟" یا بدون اینکه سوالی بپرسم شروع کنند به توضیح دادن درباره‌ی جنسی که به آن نگاه می‌کنم. بعضی‌های دیگر وقتی که وارد مغازه شدی از جایشان بلند می‌شوند، همانطور می‌ایستند و نگاهت می‌کنند تا از مغازه خارج شوی و دوباره سرجایشان می‌نشینند. همه‌ی این کارها باعث می‌شوند که معذب و به عبارتی بهتر و ملموس‌تر (برای آنان که زبان می‌دانند) uncomfortable شوم. فرهنگ هندس‌فری هم مثل سایر چیزها هنوز در جامعه‌ی ما جا نیفتاده و با اینکه می‌بینند داری به نوای دیگری گوش می‌دهی اما باز شروع می‌کنند به حرف زدن! برای همین بیشتر وقت‌هایی که تنها هستم ترجیح می‌دهم به تماشای ویترین اکتفا کنم.

تنها یک پاساژ هست که وسایل دستبندهایی که می‌سازم را می‌توان از آنجا تهیه کرد و در آن پاساژ فقط 3 مغازه مختص این کار هستند. 2تا از این مغازه‌ها روبه‌روی هم هستند. در طی این چندسال هیچ‌وقت حتی به این موضوع فکر نکرده بودم که ممکن است رقابت ناسالم بین آن‌ها وجود داشته باشد تا اینکه چند هفته‌ی پیش که داخل یکی از مغازه‌ها و مشغول خرید بودم بدون هیچ دلیلی -مثل زمانی که بی‌دلیل سرم را بالا می‌گیرم و می‌بینم از طبقه‌ی چهارم نگاهم می‌کنند- سرم را برگرداندم و دیدم که فروشنده‌ی آن یکی مغازه با حالتی ناخوشایند به من خیره شده. همان لحظه بود که متوجه شدم بله! حسادت در همه‌ی زمینه‌های زندگی وجود دارد و من تابحال دقت نکرده بودم! نگاهش احساس بدی به من داد. انگار که خیانت(!) کرده باشم و اصلن خیانت یعنی چه؟!
دیروز رفتم خرید. از خانه که حرکت می‌کردم باندانا را زیر شالم بستم تا سینوزیت اذیتم نکند. وقتی رسیدم دوچرخه را توی پارکینگ گذاشتم. از اولین مغازه شروع کردم. دومین مغازه همان مغازه‌ای بود که از فروشنده‌اش نوشتم. وارد مغازه که شدم طبق معمول به نزدیک‌ترین فروشنده سلام گفتم -این مغازه‌ها کوچک هستند اما چون جنس‌های زیادی دارند و مشتری‌هایشان هم زیاد است به همین دلیل حداقل به 4 فروشنده نیاز دارند- عادت ندارم وقتی وارد جایی می‌شوم بلند حرف بزنم و توجه‌ها را جلب کنم. نگاه‌ها اذیتم می‌کند؛ مثل لحظه‌ای که دیر می‌رسیدم سرکلاس و از استاد گرفته تا دانشجو همه حواسشان به من بود. رفتم تا جنس‌ها را نگاه کنم و ببینم وسایل مورد نظرم را دارد یا نه. نگاهم به همان آقای فروشنده افتاد. به مناسبت اربعین لباس مشکی پوشیده بود. مرا دید. به گشتن بین وسایل ادامه دادم. ناگهان شروع کرد به بلند صحبت کردن با همکارانش «از این به بعد به هرکی که سلام نگفت جنس نفروشین! من اون پول رو نمی‌برم توی تختم(؟) والا! من شیعه‌م! ما شیعه‌ها خیلی حساسیم روی این موضوع! مگه میشه یکی وارد یه مجموعه بشه و سلام نگه؟!» نمی‌دانستم مخاطبش کیست اما حس خوبی نداشتم. خواستم بپرسم «منظورتون منم؟» که خب ترجیح دادم ساکت بمانم و توضیح ندهم که من وقتی وارد شدم سلام گفتم. همچنین دلم خواست که بگویم بله، می‌شود! برای کسانی که ترس از حضور در جامعه دارند خیلی هم می‌شود! اصلن گیریم که یکی از مشتری‌ها مسلمان نباشد. تکلیف چیست؟ این صداها را توی ذهنم می‌شنیدم و فشار زیادی رویم بود. خریدم را انجام دادم و وقتی خواستم بیرون بروم برخلاف همیشه خداحافظی نکردم و نگاهش هم نکردم و آمدم بیرون. دم در ایستاد. می‌خواستم بروم مغازه‌ی روبه‌رویی اما نرفتم. پاساژ را دور زدم و از سمت دیگر رفتم خرید‌های دیگر را انجام دادم. مغازه‌ی آقای محمدی یکی از بهترین مغازه‌هاست. مغازه‌ای کوچک اما خیلی صمیمی و شاد. آرامش داشتم. بعد برگشتم و رفتم همان مغازه‌ی روبه‌رویی. آنجا هم محیطش خوب بود، مثل قبل. و درست همانجا بود که تصمیم گرفتم دیگر از مغازه‌ی آن آقای فروشنده خرید نکنم و خیالم را برای همیشه راحت کنم. به نظرم بهترین تنبیه برای گران‌فروش‌ها، بی‌اخلاق‌ها و بی‌فرهنگ‌ها «نخریدن» است. بیرون آمدم. رفتم دوچرخه را برداشتم. طبق معمول پول نگرفتند. هندس‌فری را گذاشتم و راهی خانه شدم.