احساس می‌کنم هنوز عزادارم! عزادار روزهایی که به من ظلم شد و مادرم دوستم نداشت و مادر و پدرم به من محبت نکردند. هنوز غمگینم! هنوز وقتی می‌خواهم درباره‌ی گذشته صحبت کنم بغض می‌کنم و دلم می‌خواهد زار زار گریه کنم! طوری به گذشته‌ی سیاهم چسبیده‌ام که انگار قرار است پولی بابتش دریافت کنم! کاش می‌شد تمامی آن لحظات شوم را آتش زد و از ذهنم پاک کرد. آن‌وقت می‌شد در این خاکِ مرده گل و گیاه کاشت و رنگین‌کمان را در آسمانش دید.