شنبه، 27 آبان 1396


هنوز فکرم درگیر حرف‌های آن دخترهای بی‌شعوری بود که روز جمعه را در کوه با من همسفر شدند. این روزها کم پیش می‌آید که حوصله‌ی آرایش کردن داشته باشم. لباس نسبتن گرم پوشیدم. کلاه بافتم را سرم کردم. حتی اگر خیلی هم سرد نباشد موقع دوچرخه‌سواری سینوزیتِ عزیز به شدت آزارم می‌ دهد. یکی از شال‌های سرم را خیلی شل و آویزان دور گردنم پیچیدم. پاچه‌ی شلوارم را 2بار تای ریز زدم. پابندم هیچ هارمونی با رنگ مشکی و شکلاتی لباس‌هایم نداشت ولی گذاشتم که همانجا بماند. کتانی‌ام را پوشیدم و رفتم.
وقتی رسیدم دوچرخه را توی پارکینگ فردوس گذاشتم. از اینکه مجبورم مدام بروم و نگهبانانش را ببینم و هیچ پولی ازم نگیرند احساس سنگینی و معذب بودن می‌کنم ولی خب چاره چیست؟! در این دوره و زمانه بچه را هم می‌دزدند، دوچرخه که جای خود دارد! خریدهایم را انجام دادم. طبق معمول وسایل مورد نیاز برای دستبندهای سفارشی را می‌خواستم. کارم 20 دقیقه طول کشید. قرار بود اگر بشود یکی از مجازی‌هایی که به تازگی با هم آشنا شده‌ایم را ببینم. دِیتای گوشی را روشن کردم و دیدم پیام داده که هنوز به رشت نرسیده. شماره‌اش را برایم فرستاد. برای رفتنم تردید داشتم. انگار بیش از حد رنگ‌پریده بودم و دوست نداشتم برای اولین بار مرا با این سر و وضع ببیند. سر خیابان که رسیدم به غزاله (هم‌باشگاهی‌ام) زنگ زدم تا اگر خانه هست و بیکار، سری به‌ش بزنم و از وقاحت آن دخترها برایش بگویم. جواب نداد. رفتم دوچرخه را از پارکینگ برداشتم و تشکر کردم. هنوز 50 متر رکاب نزده بودم که گوشی زنگ خورد. یک گوشه ایستادم و گوشی را از زیپ کوله‌ی مشکی‌ام که پرچم بزرگ انگلستانش همیشه خودنمایی می‌کند برداشتم. خواستم جواب بدهم که قطع شد. متوجه نگاه آقای خیلی جوان دستفروش شدم. شماره‌ی غزاله را گرفتم. انگاری درباره‌ی من با مرد کناری‌اش که شاید 40 ساله بود صحبت می‌کرد. اما انگار می‌خواست که من هم بشنونم. بیشتر که نگاهش کردم گفت: «خیلی جذابی! البته ببخشیدا که می‌گم» با دست‌هایش به دوچرخه و خودم اشاره کرد و در ادامه گفت: «کلن همه‌چیز با هم جور درمیاد و جذابه!». لبخند زدم و درحالی که نگران بودم الان باید با گوشی صحبت کنم گفتم ممنونم، مرسی! داشت همانطور به حرف زدن با من و آقای کناردستی‌اش صحبت می‌کرد که غزاله جواب داد و گفت که خانه نیست و قضیه‌ی رفتن من کنسل شد. گوشی را سر جایش گذاشتم. می‌خواستم از آن پسر دوست‌داشتنی تشکر کنم که دیدم با همان آقا مشغول صحبت کردن است. دو دل بودم ولی خب در سکوت به راهم ادامه دادم. آنقدر لحظه‌ی شیرینی برایم رقم زده بود که تلخی رفتارهای زشت دخترهای روز قبل را شست و از یادم برد. حدود 300 متر بعد تردیدم برای دیدن آشنای مجازی از بین رفت. زنگ زدم. اما خب فاصله‌ی مکانی‌مان زیاد بود و من باید دستبندها را آماده می‌کردم و نمی‌توانستم بیشتر از یک ساعت را صرف این ملاقات کنم. ترجیح دادیم که موکولش کنیم برای روزی بهتر. خداحافظی کردیم و من خیلی خوش و خرم به خانه برگشتم. در راه به این فکر می‌کردم که کاش همه‌ی ما آدم‌ها به هم انرژی مثبت می‌دادیم نه اینکه دیگران را وسیله‌ای برای عقده‌گشایی خودمان ببینیم و احساساتشان را مدام زخمی کنیم.