حس و حالم شبیه آن قسمت از سریال Friends هست که خواهرِ لوسِ Rachel به نام Jill آمد و بعد با Ross دِیت گذاشتند ولی راس به خاطر گذشته‌اش با رِیچل دیگر حاضر نشد که با هم سر قرار بروند. جیل مدام از خودش می‌پرسید که «نکنه من به اندازه‌ی کافی کتاب نخوندم و باهوش نیستم که دیگه نمی‌خواد منو ببینه؟؟!» و نکند که من به اندازه‌ی کافی نِرد نیستم که مثل بقیه‌ی دخترها با من رفتار نمی‌کند و بعد از گذشت این همه مدت دلش نخواسته که مرا ببیند؟؟


پ.ن: احتمالن از تنهایی زده به سَرم.