[دختری 13 ساله با استرس و خجالت و عدم‌اعتمادبه‌نفس و ترس به سمت مادرش که جلوی آینه‌ی خانه‌ی مادربزرگ درحال آرایش کردن است می‌رود]
- مامان می‌تونم از لوازم آرایشت استفاده کنم؟
[مادر با تعجب زل می‌زند و همانطور به پخش کردن کرم ضدآفتاب روی صورتش ادامه می‌دهد]
+ عح!؟ به درد سن تو که نمی‌خوره!!
[دختر دیگر نمی‌تواند جلوی بغضش را بگیرد]
- آخه من زشتم!!!
[مادر بیشتر زل می‌زند و اتفاقن باور دارد که دخترش زشت هست چون مث خودش سفید پوست، چشم‌رنگی و مو روشن نیست]
+ باشه برو ببینم چقدر می‌خوای بزنی به صورتت. کم بزنیا.


پ.ن: احتمالن در دنیای موازی؛ [دختر غمگینش را بغل می‌کند] نه دخترم! کی گفته که تو زشتی؟! چرا همچین فکری می‌کنی؟؟ تو خیلیم زیبایی! تو بدون این وسایل آرایش هم دختر خوشگل خانواده‌ی مایی! [پیشانی دختر را می‌بوسد و اشک‌هایش را پاک می‌کند]