بعد از تماشای دنیا در لاک خویشتن فرو می‌روم و به این فکر می‌کنم که از سخت‌ترین کارهای دنیا برایم دست‌کم نگرفتن خودم است! من هنوز در باور داشتن به توانایی‌هایم می‌لنگم. هنوز تهِ تهِ ذهنم صدایی را می‌شنوم که با صدای بی‌صدا می‌گوید «تو که عُرضه‌ش رو نداری!» و من تمام زندگی‌ام را هی خواستم که عُرضه‌اش را داشته باشم و نشد! ولی نمی‌دانم که واقعن نشد یا همان صدا گفت که نشد یا، یا؟