8 آذر 1396؛

«ترسم از مردن نبود. از همان موقع که دیدم شکمم ورم کرده. از همان موقع که دیدم ورمش غیرعادی‌ست و دردش هم غیر عادی‌ست. همان نزدیکی‌های ساعت 3 صبح که از درد بیدار شدم و ترسیده بودم ترسم از مردن نبود. حتی وقتی چراغ را روشن کردم و پدرم از خواب بیدا شد و مرا با حالت گریه دید. حتی وقتی نمی‌توانستم قدم از قدم بردارم و خم بودم و نمی‌توانستم راست بایستم تا لباسم را عوض کنم. حتی وقتی شال و کلاه کردم و همانطور که بلند بلند گریه می‌کردم از همه عذرخواهی کردم که باعث شدم از خواب بیدار شوند باز هم ترسم از مرگ نبود. وقتی کتانی‌ام را پوشیدم و توی راه‌پله گریه می‌کردم. توی کوچه‌ی خالی گریه می‌کردم. درد داشتم و حتی منتظر پدرم نماندم و زدم بیرون. تمامِ مدت داستانِ مرگ مردِ چاقی که شکمش ورم داشت توی ذهنم می‌چرخید. با دستانم پهلوی راستم را نگه داشته بودم و درحالی که گریه می‌کردم بعد از هر چند متر راهی که می‌رفتم پشتِ سرم را نگاه می‌کردم؛ پدرم هنوز به من نرسیده بود. از وقتی بیدار شده بود مدام سرزنش می‌کرد و من همان‌طور که مرگ را جلوی چشمانم می‌دیدم به این فکر می‌کردم که قاعدتن در این وضعیت نباید سرزنش بشنوم. پدر را دیدم که از دور سریع قدم برمی‌دارد. حتی وقتی منتظر بودم تا ویزیت شوم هم به مرگ فکر می‌کردم ولی از خودِ مرگ نمی‌ترسیدم. حتی وقتی دکتر معاینه‌ام کرد و من نزدیک بود که از درد به سقف بچسبم و گفت «از آپاندیسته» باز هم ترسم از مردن نبود. از دکتر توضیح خواستم که آلو خوردنِ دیشبِ من چه ربی به آپاندیس دارد؟ گفت که چون فقط در سمت راست شکمت درد داری! اسم بیمارستان را که آورد بیشتر ترسیدم. گفت باید منتقل شوم به بیمارستان. اسم بیمارستانِ پورسینا، ملقب به کشتارگاه، را که آورد تمامِ امیدم را از دست دادم. «بیمارستانِ بهتری نبود؟؟» همچنان می‌ترسیدم ولی در کوچه‌پس‌کوچه‌هایِ انتهایی ذهنم خنده‌ام گرفته بود که در این وضعیت هم دکتر را بازخواست می‌کنم. نامه نوشت. من تمامِ مدت دستِ راستم روی پهلوی راستم و دستِ چپم روی میز دکتر بود ولی ترسم از مردن نبود. دلم می‌خواست با آمبولانس منتقل شوم یا حداقل یک آدم مثل پرستارانِ خارجی پیدا شود که آرامم کند و دلگرمی بدهد اما خب اینجا ایران است و از این خبرها نیست! دردم بیشتر شد. دیگر مهم نبود موقع گریه کردن چه شکلی می‌شوم و بقیه صدایم را می‌شوند. بلندبلند گریه می‌کردم. به مرگِ خودم فکر می‌کردم. نمی‌خواستم همه‌چیز اینطور تمام شود. من چنین پایانی را نخواسته بودم. جمله‌ی "So this is how I'm gonna die" در ذهنم تکرار می‌شد و توانش را نداشتم که جلویش را بگیرم. آژانس رسید. به زحمت سوار ماشین شدم. بیشترِ راه را گریه می‌کردم و از اینکه داشتم گریه می‌کردم بیشتر گریه‌ام می‌گرفت. هر حرکتی برایم زجرآورد بود. دست‌اندازها، پیاده شدن از ماشین، بالا رفتن از پله‌های ورودی بیمارستان. و من می‌ترسیدم و ترسم از مردن نبود. هرجا که می‌رفتیم از من می‌خواستند که بنشینم. دلم می‌خواست فریاد بزنم که نمی‌توانم! وقتی که هم که دکتر شیفت معاینه‌ام می‌کرد و سرش را آورد نزدیکم و با صدایی آهسته‌تر پرسید «پریود که نیستی؟» آن موقع هم دلم می‌خواست که فریاد بزنم «نه پریود نیستم!» تا یاد بگیرد دوران قاعدگی زن چیزِ عجیب و غریبی نیست که اینطور آرام سوال می‌پرسد. روی تخت به مردن فکر می‌کردم. به آن پسره‌ی احمق که هیچ مهر و محبتی در حقم نمی‌کند فکر می‌کردم. به این فکر می‌کردم که آخرِ این قصه چطور تمام می‌شود؟ کسی در صندوق نبود و روانه‌ی طبقه‌ی بالا شدیم. باز هم پله! دلم می‌خواست بمیرم! وضعیت اسفناکی بود. باز گفتند که برویم صندوق حساب کنیم. کفری شدم. یک دستم به پهلو و دستِ دیگرم روی پیشخوان؛ «چرا اینجا صاحاب نداره؟؟؟؟» و از آنجایی که اینجا ایران هست مسئول بخش هم با حالت طلبکارانه پرسید «ینی چی که اینجا صاحاب نداره؟؟!» 

 ترسِ من از مرگی بود که از آن فراری‌ام. مرگی که با درد همراه باشد.»

متن را تا اینجا نوشتم و رهایش کردم. حتی فراموش کرده بودم که این متن را نوشته‌ام. تا اینکه دیشب دوباره درد داشتم. این بار در سمت چپ شکمم. دردش مثل آن شب نبود اما باز هم توان حرکت کردن نداشتم. خوابم می‌آمد. چشمانم که روی هم می‌رفت از خواب بیدار می‌شدم. یادم نیست چندبار از درد بیدار شدم ولی بالاخره خوابم برد. صبح که بیدار شدم تقریبن همه‌چیز خوب بود.
نمی‌دانم این دردها از کجا آمده‌اند و چرا آمده‌اند اما اصلن مقدمشان را گرامی نمی‌دارم! امروز به پدر گفتم که باز درد داشتم و شروع کرد به سرزنش کردن که تو پارسال آزمایش انجام دادی ولی نتیجه را نشان دکتر ندادی و چون دردت تمام شد پیِ قضیه را نگرفتی و البته درست هم می‌گفت.

اگر برای ادامه‌ی اتفاق آن شب کنجکاو هستید؛
برایم آزمایش خون و ادرار نوشتند. همان پسری که مسئول بخش بود از من خون گرفت اما چون چند شب قبل سرم زده بودم و درد داشتم از رگ مجاور اقدام کرد که هیچ فایده‌ای نداشت و هی سوزن را بیشتر فرو می‌کرد و من بیشتر دردم می‌گرفت. از همان اول باید از دست چپم امتحان می‌کرد.
ظرف آزمایش را که دادند دستم غمم گرفت. مثانه‌ام خالی بود و می‌دانستم که تلاش بی‌فایده‌ست. به گمانم بیشتر از 10 دقیقه داخل توالت بودم. وقتی برگشتم دردم تمام شده بود. پدرم ظرف خالی را که دید تعجب کرد. در زندگی لحظاتی هستند که می‌بینی همه‌چیز به شدت به‌نظر می‌آید. مثل زمانی که به بخش علت مرگ آگهی فوتم فکر می‌کردم؛ عدم تخلیه شدن روده‌ها؟؟!
چند لیوان آب خوردم. کمی قدم زدم. و بالاخره آزمایشم را انجام دادم. ظرف را بردم که سر جایش بگذارم. اتاق پر بود از نمونه. یک ساعت بعد مردی آمد و بعدتر متوجه شدم که او مسئول بخش نمونه‌هاست و ما فقط معطل شده بودیم! فضای بیمارستان سرد بود نه بخاری بود، نه پکیج، نه حتی هیزمی برای گرم شدن! به شدت خسته بودم و نیاز داشتم که بخوابم. کم‌کم تعداد مراجعه‌کننده‌ها بیشتر شد. آدم‌های مختلف با فرهنگ‌های مختلف. تا ساعت 5:30 صبح روی صندلی نشسته بودیم و هر ثانیه کسل‌کننده‌تر از ثانیه‌ی قبل بود. لابلای افکارم به پسرک بی‌محبت فکر می‌کردم. و البته به اینکه اگر دردم بند نیامده بود باید چه خاکی سرم می‌کردم؟! بالاخره جواب آزمایشم آماده شده. از پله‌ها که می‌رفتیم پایین احساس کردم اینجا زلزله آمده نه کرمانشاه؛ نیمی از ساختمان را خراب کرده بودند و سوز می‌آمد! مردم با پتو در سرما نشسته بودند و بعضی‌ها روی همان صندلی‌ها خوابیده بودند. دکتر شیفت جواب آزمایش‌ها را که نگاه کرد گفت مشکلی وجود ندارد و احتمالن در سیستم گوارشم اختلال ایجاد شده بود. چندتایی قرص نوشت و در این حین پرسید که آیا در زندگی استرس دارم؟ که با حقیقت مواجهش کردم و گفتم خیلی! و من تمام این مدت به مرگ فکر می‌کردم و به اینکه نمی‌خواهم مثل عموی کوچکم و مادربزرگم و پدربزرگم و مث خیلی‌های دیگر ماه‌ها زجر بکشم و بعد که تمام اعضای بدنم فرسوده شدند بمیرم. ترجیح می‌دهم مثل وقتی که گلوله شلیک شد همه‌چیز سریع تمام شود.

چند وقتی است که حس خوبی در شکمم ندارم. چند وقتی است که غذاهای خوشمزه نخورده‌ام و خودم هم علاقه‌ای به آشپزی ندارم. از ویژگی‌های خوب مادرم می‌توانم به دستپخت خوبش اشاره کنم. که خب در عوض نامادری‌ام به همان اندازه هیچ استعداد و خلاقیتی در آشپزی ندارد. داشتم می‌گفتم؛ باید باز روانه‌ی دکتر شوم و ببینم مشکل از کجاست. که خب حدس می‌زنم با همان جمله‌های کلیشه‌ای «نباید استرس داشته باشی» مواجه می‌شوم.