انگار کشمکش‌های احساسی آدمیزاد تمامی ندارد! به خصوص برای بنده که همیشه دست می‌گذرام روی بدترین‌ها. البته نه اینکه آدم بدی باشند! فقط بدترین گزینه برای من هستند! گاهی به خودم می‌آیم و کمی خجالت هم می‌کشم که «بابا بسه دیگه! مگه بچه 15 ساله‌ای! این چه وضعشه!» اما بعد کمی خودم را دلداری می‌دهم و تصمیم می‌گیرم که همه‌چیز را فراموش کنم اما خب ظاهرن نمی‌خواهم که فراموش کنم! و شاید اصلن علاقه و احساسی هم نباشد و همه‌ی این‌ها از تنهایی‌ست. و اصلن مگر انسان برای فرار از تنهایی نیست که در یک اجتماع زندگی می‌کند؟؟ سوال‌های بی‌پایان و احساسات بی‌پایان و دلم چقدر تمنای گریه دارد و چشمانم کویر است، کویر.