موقع شام مختصر بحثی با پدر داشتم. این‌بار خیلی طول کشید تا بغض وسط گلویم مچاله و سنگ شود. بعد یاد قانون جایگزینی افتادم که می‌گوید درآن واحد تنها می‌توانید یک فکر، مثبت یا منفی، را در ذهنتان داشته باشید. حواسم را پرت کردم. بعضم آب شد و رفت پایین. غذا که تمام شد برگشتم به اتاق. بالشم را بغل کردم. دلم می‌خواست گریه کنم ولی نمی‌شد. نمی‌توانستم. شاید هم نمی‌خواستم. 
صبح که بیدار شدم دیدم یک تار موی دیگر هم سفید شده...