تا چندوقت دیگر مراسم عقد پسرداییِ مورد علاقه‌ام هست و من تنها به این فکر می‌کنم که اگر وقتی 6 روزه بود مادرش از دنیا نرفته بود و پدر درست و حسابی داشت نیازی نبود در سن 22 سالگی ازدواج کند. نگرانم که ازدواج کند و خوشحال نباشد. دلم نمی‌خواهد پنج سال دیگر که می‌بینمش برق از چشمانش رفته باشد و درگیر خریدن پوشک و غذای مکمل بچه باشد و روزمرگی همچون سنگی بزرگ به پاهایش سنگینی کند. دوست دارم که باز هم بخندد -می‌دانم که در سینه غم‌های زیادی دارد- دوست دارم که خوشبخت شود. حالا کار دنیا را چه دیدی! شاید هم ازدواج شروع خوشبختی‌اش باشد.


پ.ن: دومین مطلب در 24 ساعت گذشته. پست قبلی؛ آدمی‌ست دیگر