گاهی موضوع خواب‌هایم هم تکراری می‌شود. گاهی اوقات مهدی، گاهی اوقات «مامان‌بزرگ آبچالکی». وقتی 12 ساله بودم پسردایی 13 سالمه‌ام دچار ایست قلبی شد و از بین ما رفت. وقتی 16 سالم بود مادرِ پدرم بر اثر بیماری از بین ما رفت. مادربزرگ با ما مهربان بود، خیلی مهربان. به خصوص که من و برادرم تا زمانی که نفس می‌کشید کوچک‌ترین نوه‌هایش بودیم. اما خب اکثر عروس‌ها و مادرشوهرها رابطه‌ی چندان خوبی با هم ندارند؛ مادرم زیاد از او بد می‌گفت. خیلی دیر فهمیدم که مادربزرگ آن موجود وحشتناکی نیست که من فکرش را می‌کردم. سال‌هاست که خواب می‌بینم یکی از آن‌ها زنده شده. هربار یکی از آن‌ها را در خواب می‌بینم. خواب می‌بینم که از قبر بیرون آوردنشان و هیچ‌وقت نمرده بودند. معمولن ظاهر رنجور و غمگینی دارند. لباس‌های خاکی و پاره به تن دارند. یک بار مهدی را دیدم که گوشه‌ی سرش علامت گاززدگی داشت، مثل میوه‌ای که بخشی از آن جدا شده. آخرین بار که دیدمش از قبر بیرون آوردنش و در کما بود. زندگی نباتی داشت. پسردایی و مادربزرگم توی خوابم مریض می‌شوند. گاهی چند کلمه حرف می‌زنند و گاهی دیالوگ داریم با هم. آخرِ خوابم دوباره می‌میرند. از خواب بیدار می‌شوم و به این سریال تکراری فکر می‌کنم.


پ.ن: ...Hallatar - Dreams Burn Down is playing