پشتم را گرفته بودم زیر دوش آب خیلی گرم و به مسیری که آب از روی کاشی ها میگذشت و به چاه میرسید نگاه میکردم؛ در لحظه به این فکر میکردم که من در این دنیا چه غلطی میکنم و تحمل زندگی با این حجم از استرس چقدر سخت شده. چرا باید داىم در حال تلاش کردن باشیم تا بهتر شویم و وقتی دست از تلاش میکشیم چرا دیگر مثل قبل در نوک قله ی افتخار(!) نیستیم. پنج سال، با وجود چند وقفه، بدنسازی کار کردم؛ زمین خوردم و بلند شدم. اما حالا چند هفته ای است که دلزده هستم و خانه نشین. با چشمانم میبینم که آن 10کیلو که با زحمت برای به دست آوردنش تلاش کردم ذره ذره از بین میرود. من ذره ذره آب میشوم و ضعیف تر. نارضایتی از چشمانم و زیر چشمانم پیداست. احساس پوچی می آید و میرود و همچون ماری بزرگ و سیاه خودش را دور من میپیچد و قصد دارد مرا طعمه ی خودش کند.