هیچهایک کردن مثل تصوراتم آسان بود. در آن زمان همه‌ی دغدغه‌هایم را از من گرفت. توی جاده رها بودم. ذهنم آرام بود. به ماشین‌ها نگاه می‌کردم. با راننده صحبت می‌کردیم. دور از مشکلاتم بودم. تهران که رسیدیم و علی را دیدم شادی عجیبی حس می‌کردم. حسش مثل فتح کردن قلعه و کوه بود. توانسته بودم کار دشواری را با موفقیت انجام دهم. خانه‌ی عرفان دور هم بودیم و چقدر من این دورهمی‌ها را دوست دارم. 20 ساعتی داخل قطار بودیم و برخلاف تصوراتم آنقدر هم سخت نبود. به بندعباس که رسیدیم خیلی ذوق‌زده بودم. بلیط خریدیم و سوار لنج شدیم. آب دریا زلال بود و فیروزه‌ای رنگ. تابحال دریایی به چنین تمیزی ندیده بودم! رسیدن به جزیره‌ی هرمز خودش شروع یک سفر بود! توی هرمز رهاتر از همیشه بودم. هرمز آرام بود و به همه آرامش می‌داد. می‌توانستم ساعت‌ها به زیبایی هرمز خیره شوم بدون آنکه خستگی را احساس کنم. هرمز جادویی بود! سعی می‌کردم ذهنم را درگیر کنم اما نمی‌شد!! خستگی جسمی جلودار من نبود. شنیدم که مردی 10 سال پیش به هرمز آمد و ساکن همانجا شد و هیچ‌وقت برنگشت! جالب است که بدانید همسرش 8 سال پیش به هرمز آمد و با هم آشنا شدند و همانجا ازدواج کردند! دل کندن از هرمز سخت بود ولی باید برمی‌گشتیم. داخل لنج مایکل آلمانی را دیدم که با دوچرخه دنیا را سفر می‌کند و بسیار جذاب بود، نه صرفن چون بلوند بود بلکه تیپ و فیزیک بدنی‌اش باعث می‌شد که بخواهم خیره نگاهش کنم. با همه‌ی خستگی‌ها 20 ساعتی که موقع برگشتن در قطار بودیم هم در یک چشم به‌‌هم زدن گذشت. وقتی رسیدیم تهران سفری دیگر داشتیم و باید هیچهایک می‌کردیم به رشت. حدودن 15 کیلومتر پایانی را تنها در ماشین بودم چون مهدی اطراف رشت زندگی می‌کند. راننده بسیار دوست‌داشتنی و باسواد بود و مرا تا دم کوچه رساند. از ماشین که پیاده شدم تندتند قدم برمی‌داشتم. دلم برای خانه تنگ شده بود! وقتی رسیدم فقط برادرم خانه بود. در آغوش گرفتمش و تا فردای آن روز از کنارم جدا نشد.


پ.ن: این اواخر که علاقه‌ام به عکاسی بیشتر شده حرف‌هایم را با عکس‌ها ثبت می‌کنم.

پ.ن2: قطعن هر سفری سختی‌های خودش را دارد به خصوص تفاوت‌های که با همسفرهایمان داریم.

پ.ن3: ...Ed Sheeran - Perfect is playing