از دیشب برای آزمایش فردا ماتم گرفته‌ام و هر چند ساعت یک‌بار می‌زنم زیر گریه که «نمی‌تونم! حالم داره بهم می‌خوره! دارم از گشنگی می‌میرم! نمی‌خوام برم!» ولی فکر کردن به بیماری‌های خطرناک نگرانم می‌کند. مانده‌ام سر این دوراهی که تحمل کنم و ادامه دهم یا همین الان پرهیزها را بگذارم کنار و شاید در وقتی بهتر بروم برای انجام آزمایش.


پ.ن: دکتر یک تکه کاغذ می‌دهد که رویش چیزی نوشته. می‌گوید که نشان منشی بدهم. منشی می‌گوید که بروم داروخانه. داروخانه مرا به صندوق می‌فرستد. درنهایت یک سری پودر و قرص و شیاف تحویلم می‌دهند. منشی برایم یک سری چیزها را خیلی سریع از روی برگه توضیح می‌دهد که حتی یک کلمه هم متوجه نمی‌شم. می‌پرسم «اینا رو توی کاغذ هم نوشته؟» جوابش مثبت است. 2 شب قبل از آزمایش می‌فهمم که چطور در یک روز فقط مایعات بنوشم و برای نهار فقط یک تکه سینه‌ی مرغ بخورم همراه نان تست. پودرها را باید در طی 36 ساعت با 5 لیتر آب مخلوط کنم. نصف این میزان را نخوردم و دیگر تحمل ندارم.

پ.ن2: اگر از وضعیت کشور می‌نالم معنی‌اش این نیست که دوستش ندارم یا دنبال فرار کردنم اما حقیقت این است که اینجا هیچ‌چیزی سرجایش نیست و حتی دوست پرستارت که همکلاسی روزهای دبیرستانت بوده تو را «لوس» خطاب می‌کند و به جای اینکه باعث آرامش و دلگرمی‌ات باشد تو را می‌رنجاند. کامنت‌ها را هم به همین علت بستم.