صداهای توی ذهنم خیلی صحبت می‌کنند. مثلن همین الان که دارم تایپ می‌کنم همزمان یادآوری می‌کنند که غذا روی گاز است و نباید بسوزد البته خب این بخش خوب قضیه است! صداهای توی سَرَم یادآوری می‌کنند که نوروز نزدیک است و من تا چند ماه دیگر 26 ساله می‌شوم و آرزوهای زیادی دارم که باید برآورده شوند و من هنوز خواننده که نشدم هیچ، بلکه هنوز کلاس سولفژ هم ثبت‌نام نکردم. صداها الان یادآوری کردند که قرار بود آذرماه 96 را با کلاس رقص هیپ‌هاپ آغاز کنم اما 4 ماه گذشت و هی پشت گوش انداختم. گاهی صداهای توی سرم صدای خودم نیستند؛ صدای والدینم هستند. همان صداهایی که در دوران کودکی زیاد شنیدم. همان سخت‌گیری‌ها و افکار منفی که من را وادار می‌کنند انرژی زیادی صرف کنم تا مسیر افکار را عوض کنم و به خودم یادآوری کنم زندگی آنقدرها هم بد نیست.


پ.ن: مطلب قبلی؛ چون زن‌بودنِ خونم کم می‌شود