خودم برگشتم خانه اما فکرم در آن کوچه ماند! کوچه‌ای که ایکاش آنقدر قوی بودم -به گمان قوی بودن واژه‌ی چندان مناسبی هم نباشد- که می‌رفتم سمت آن پسری که تیشرت و بلوزش را زیر و رو پوشیده بود. شلوارش کمی گشاد بود و موهایش کمی بلند. کتانی‌هایش مشکی بود همرنگ لباس‌هایش. خسته راه می‌رفت و نمی‌توانستم از او چشم بردارم! می‌رفتم سمتش و خودم را معرفی می‌کردم و بعد دعوتش می‌کردم که یک قبرستانی برویم و کمی صحبت کنیم. نمی‌خواهم بدون چنین تجربه‌‌ای بمیرم.