خورشید به غرب نزدیک می‌شد و من مشغول بافتن دستبند جدیدم بودم. کسی خانه نبود. رفتم تا به غذای روی گاز سر بزنم. صدای موزیک به زندگی‌ام رنگ می‌داد، مثل همیشه. در آشپزخانه ایستادم و خانه را نگاه کردم. با خودم فکر می‌کردم که این همه بی‌سلیقگی و دلنشین نبودن سال‌هاست که همراه ماست ولی هنوز غریبه‌ است. اگر مادرم بود دکور خانه خیلی دوست‌داشتنی‌تر می‌بود. چراغ آشپزخانه را خاموش کردم و به اتاقم برگشتم.