زندگی تصادفی بیش نیست. من به کوه نمی‌روم. شرایط تعطیلی آخر هفته با دوستان جور نمی‌شود و عمه و عمو بعد از مدت‌ها قرار است که مهمان ما شوند. به آرایشگاه می‌روم. مشتری‌ام زمان دریافت سفارشش را به تاخیر می‌اندازد. پدر تصمیم می‌گیرد که میز عسلی بخرد. تماس می‌گیرد و من علیرغم اینکه قرار است خانه و اتاقم را تمیز کنم قبول می‌کنم که تا آن سر شهر بروم و با هم خرید کنیم. به شهرداری که می‌رسم خیلی تصادفی موقع قدم زدن صدای موزیکم زیاد نیست، و بنگ!!! «چطوری عالمه؟!» صدای میم بود! محبوب دوست‌داشتنی‌ام که دو سال در وبلاگم برایش نوشتم. این بار استرس نداشتم و خنگ به نظر نرسیدم! یک مکالمه‌ی کاملن رضایت‌بخش. وقتی که خداحافظی کردیم همه‌چیز برایم مثل یک رویا به نظر می‌رسید! به این فکر می‌کردم که اگر از من بدش می‌آمد که وقتی سرم پایین بود و درگیر باز کردن گره‌ی هنس‌فری از گره‌ی بند کتم بودم جلو نمی‌آمد و سلام نمی‌گفت!! -من تحت هر شرایطی این حس را دارم که مخاطبم از من خوشش نمی‌آید. من با این حس بزرگ شدم و سال‌هاست که با این حس زندگی می‌کنم- و یا مرا به کنسرتش دعوت نمی‌کرد. بعد هی توی دلم قند آب می‌شد و هی توی دلم می‌گفتم «ای جان! میم!!» زندگی تصادفی بیش نیست.


پ.ن: پنجشنبه.