خب من آنقدری پول نداشتم که صندلی کلاس A را بخرم و از ردیف دوم به تماشای او بنشینم اما ردیف 8 هم آنقدرها بد نبود. رشت شهر بزرگی نیست. از درِ خانه که بیرون می‌آیی، آشنا می‌بینی. چندیدن نفر را دیدم و مثل همیشه دست و پایم را گم کردم و واژه‌ها از ذهنم فرار کردند و لبخندم به شدت مصنوعی شد و اضطراب تمام وجودم را فرا گرفت. برادرش را دیدم. امشب که دقت کردم متوجه شدم چقدر چشم‌هایشان شبیه هم است. دوست‌دخترش هم آمده بود، هرچند که ته دلم امیدوار بودم به اجرا نرسد یا حداقل من نبینمش. ولی این‌ها که مهم نیست. من توانستم بیشتر از 2 ساعت از فاصله‌ی چندمتری درامز زدنش را تماشا کنم! توانستم هرچقدر که می‌خوام بهش زل بزنم بدون اینکه متوجه حضورم شود! نه که مثل سابق دوستش داشته باشم و با دیدنش قلبم از دهانم بزند بیرون‌ها، نه. دوستش دارم، برایش احترام قائل هستم و تلاشش برایم ستودنی است اما میم، که بیشتر از 2 سال در وبلاگم درباره‌اش نوشتم و حتی یکی از دوست‌پسرهای سابقم حسودی می‌کرد که «اون رو بیشتر دوست داری!» و پسران زیادی حسادت کردند و کنجکاو شدند که دلیل این همه علاقه چیست؟!، محبوبِ متعلق به دوران 23 سالگی من است نه حالا. امشب در طول کنسرت لبخند می‌زدم و توی دلم قند آب می‌شد و با تمام وجود خوشحال بودم که موفقیتش را می‌بینم اما دیگر غمگین نبودم که با هم نیستیم و حالا اصرار ندارم که تلاش کنم تا یطوری متوجه علاقه‌ام بشود یا اینکه بخواهم با هم در ارتباط باشیم و وقت بگذرانیم. همین کافی است که آسمان مشترک داریم و یک زمانی قلبم برایش تندتر می‌تپید و حالا خودش خبر ندارد ولی حس‌های خوب دنیا را به من می‌دهد. وسط اجرا اسمش را فریاد نزدم که همه تشویقش کنند، به جای من پسر دیگری این کار را کرد. نرفتم که با هم عکس بگیریم. بخش Bridge آهنگ را با آن صدای بلندی که می‌خواستم همخوانی نکردم -و قبل از تمام شدنِ اجرا به همه‌ی این‌ها فکر کردم- منتظر نماندم که سالن خلوت شود تا با هم صحبت کنیم. با برادرش و چند نفر دیگر خداحافظی نکردم. اما! اما من 2 ساعت تماشا کردم که با لباس‌های مشکی‌رنگش ساز می‌زند و حتی به بوسیدنش فکر هم نکردم.


پ.ن: حالا من «عالمه جان» هستم که او بابت حضورم در کنسرت و حمایت‌هایم تشکر می‌کند.