به خانه که می‌رسم آرزوها و رویاهایم رو پشت در می‌گذارم و جسدم را می‌برم به اتاق. انگار که فضای خانه سمی است! مرا مسموم می‌کند و رنگ‌هایم را از بین می‌برد! خاکستری می‌شوم. کلیدم را از روی قفل برمی‌دارم. درب را می‌بندم و خودم را کِشان‌کِشان به اتاقم می‌رسانم.


پ.ن: سومین مطلب امروز. پست قبلی؛ در آشپزخانه