نوجوان که بودم، شاید حتی در دوران کودکی‌ام -درست یادم نیست- دوست داشتم شب‌ها را بیدار بمانم. از انجام دادن این کارِ ممنوعه لذت می‌بردم. گاهی اوقات پدرم بیدار می‌شد و می‌پرسید که چرا بیدارم و آیا ساعت را نگاه کرده‌ام یا نه؟! البته که ساعت را نگاه کرده بودم! من تمام مدت پای کامپیوتر بودم و می‌دانستم که ساعت چند است. اما چند ماه، و شاید حتی یکی دو سال، است که دیگر از شب‌زنده‌داری لذت نمی‌برم. شاید یک دلیلش این باشد که حالا آزاد هستم و کسی کاری به کارم ندارد. حالا که خیلی فرق ندارد چه ساعتی به خانه برگردم دلم می‌خواهد سر وقت بخوابم و اجازه بدهم که هورمون‌هایم سر وقت در خواب ترشح شوند. دلم می‌خواهد سر وقت بیدار شوم. غذای سالم بخورم. ورزش کنم. عود روشن کنم، موزیک بی‌کلام پخش کنم و درحالی که ماسک گیاهی روی صورتم هست ریلکس کنم. دوست دارم درون غارم بروم و به کارهایم برسم. شاید این‌ها خواسته‌ی یک جوان 25 ساله نباشد. شاید زود به این مرحله رسیدم. حتی هیچ‌وقت چِت و مست و های نبودم و اطرافیانم با خاک‌انداز مرا جمع نکردند. اما از نقطه‌ای که الان ایستاده‌ام و نگاه می‌کنم می‌بینم که راضی هستم. این بزرگ شدن آنقدرها هم بد نیست.