همیشه از واژه‌ی پیر فراری بوده‌ام. از پیر شدن هم. گاهی به خودم می‌آیم و می‌بینم از این جایی که من ایستاده‌م تا 30 سالگی و بعد هم مرگ فاصله‌ای نیست. به زودی پوستم چروک خواهد خورد. گذر زمان ترسناک است. این حقیقت را به رُخم می‌کشد که «ایکس ساله هستی و هنوز هیچ کاری نکردی!!» ترجیحم بر این است که بگویم بزرگ شدم، پخته شدم؛ خسته شدم. خسته شدم! درب خانه را باز کردم و بوی مایع لباسشویی آمد. خانه نبودم و لباس‌ها را شسته بود. ولی من هم لباس کثیف داشتم، چرا صبر نکرد که به خانه برگردم؟! چرا پیش خودش فکر نکرد که شاید لباسِ تنم هم شستنی باشد؟! اگر فردا ماشین لباسشویی را روشن می‌کرد چه چیزی از او کم می‌شد؟! توی آینه به خودم زل زدم. نفس عمیق کشیدم. موهایم را با حرص به شکل دوگوشی گرفتم و رها کردم. رها کردم. رفتم دستم را شستم. حتی نگفتم که من هم لباس کثیف داشتم. فردا صبح دوباره ماشین لباسشویی را روشن می‌کنم. بزرگ شدم. پخته شدم. خسته شدم.


پ.ن1: دومین مطلب امروز. پست قبلی؛ حالا آرام‌آرام موهایت بلند می‌شوند

پ.ن2: شماره‌ی مطلب -> 888