این حرف نزدن‌ها و خاموشی‌ها سپری بوده که خیال می‌کردم من را از نیش دیگران حفظ می‌کند غافل از اینکه بدانم آن‌ها سلاح‌های قوی‌تری دارند و هرطوری که شده تا اعماق روانت را سوراخ می‌کنند و بعد تو را با آن چاله رها می‌کنند و می‌روند پی کارشان! این سکوت‌ها نه تنها فایده نداشته بلکه مانعی بوده برای تغییر مسیر زندگی‌ام. هربار که آدم یا آدم‌های مشابه خودم را دیدم سکوت پیشه کردم و بعد مدام توی ذهنم با خودم می‌گفتم که اگر با او در فلان زمینه صحبت کرده بودم فلان‌طور می‌شد. چون که دروغ چرا؟! ما آدم‌ها به هم محتاجیم. ما بدون روابط شروع می‌کنیم گندیدن. هرچه سنم بیشتر می‌شود بیشتر به این پی می‌برم که اگر در فلان زمینه هم آشنا داشتم الان اوضاع بهتر بود. ولی این دهانِ مبارک باز نمی‌شود که نمی‌شود. چون می‌ترسم. از اینکه صحبت کنم و بی‌تفاوت رد شوند می‌ترسم. از این می‌ترسم که برخورد دلخواهم را نبینم. گاهی جهان اطرافم آنقدر ترسناک و در عین‌حال غم‌انگیز می‌شود که دلم فقط نیستی را طلب می‌کند.