سگِ سیاهِ افسردگی هربار می‌رود یک دوری می‌زند و دوباره برمی‌گردد. بعد آرام‌آرام ذهنم را به درد می‌آورد. برای شکنجه کردن من هیچ عجله‌ای ندارد -همچون یک Master که آرام قدم برمی‌دارد و از تماشا کردنت لذت می‌برد- گاهی علاوه بر ذهنم، تمامِ وجودم را به درد می‌آورد. گاهی درد را با تک‌تک سلول‌های بدنم حس می‌کنم. گاهی باید این صدای توی سرم را خفه کنم اما نمی‌دانم که چگونه؟ گاهی به چستر فکر می‌کنم که بیش از چهل سال عذاب کشید، تلاش کرد، غلبه کرد، و سگِ سیاه نرفت که نرفت...


پ.ن: می‌خواهم زندگی کنم. می‌خواهم طعم شادی و عشق را بچشم. این دنیای خاکستری حق من و آرزوهایم نیست.