امروز به خودم جرات دادم و رفتم داخل کتابفروشی -مسخره است اما خجالت می‌کشیدم- خداحافظ گاری کوپر را پیدا کردم. مثل همیشه عطرِ کتاب را سر کشیدم. بوی کارگاه استاد نقاشی‌ام را می‌داد. این اواخر بی‌حس‌تر از همیشه بوده‌ام. راستش خودم هم از این همه بی‌احساس بودن کلافه شده‌ام. این اواخر حواس‌پرت‌‌تر از سابق بوده‌م. یادم می‌رود. همه‌ی مسایل از ذهنم فرار می‌کنند. بی‌دقت‌تر از سابق شده‌ام. در این بحرانِ گرانی و بی‌پولی تاریخِ بلیط رشت به تهران را اشتباه خریدم.  مثلن روی خودم موزیک‌درمانی می‌کنم. بغض داشتم و آهنگ شاد گوش می‌دادم. دیگر طاقت نداشتم. دلم برای نوای غمگین تنگ شده بود. کتاب را بغل کردم. صدای موسیقی به من لذت می‌داد و عطرِ کتاب اجازه داد که بی‌وقفه اشک بریزم. شاید نیم ساعت، شاید هم بیشتر. عطرِ کتاب را نفس می‌کشیدم و همه‌ی بوم‌های استاد نقاشی می‌آمد جلوی چشم‌هایم. آن ثانیه‌های روشنی که داخل کارگاهش طرح می‌زدم. آقای رحیمی، دوست پدرم، تنها کسی است که مرا باور داشت و به پدر می‌گفت «استعدادش رو داره، حیفه. یطوری برنامه بچین که بیاد کلاس». یک ریال هم از ما پول نمی‌گرفت. اما من در همه‌ی این سال‌ها چکار کردم؟؟! هیچ‌کار!! دلم می‌خواهد کسی مثل آقای رحیمی را داشته باشم که همچون دوران 6سالگی‌ام منتظر باشد تا کارهای کولاژ هفته‌ی بعدم را ببیند.


پ.ن: تایپ شده در ساعت 1:45 بامداد. بَیان خارج از دسترس بود.