خیالپرداز نادان

من یک پارادوکسم

خیالپرداز نادان

من یک پارادوکسم

خیالپرداز نادان

مینویسم هرآنچه را در ذهنم میگذرد. مینویسم تا بتوانم زنده بمانم!

+ کوچ کرده از بلاگفا.

++ محلی برای تخلیه‌ی خشم، چسناله و اعتراض.

+++ رمز پست‌ها را برای آن‌هایی که باید، فرستاده‌ام.

آخرین نظرات

این ویرانه آباد شدنی نیست

پنجشنبه, ۱۴ تیر ۱۳۹۷، ۰۵:۰۲ ب.ظ

هر زمان که با والدین به خصوص پدرم درباره‌ی خودم و زندگی صحبت می‌کردم بارها و بارها بغضم می‌گرفت، سینه‌ام سنگین می‌شد و آخرش هم مقاومتم تمام می‌شد و اشک‌هایم جاری می‌شدند. چند روز پیش با پدر صحبت کردم. لحن حرف زدنم فرق داشت، ادبیاتم، موضوع صحبتم، همه‌چیز. حرف می‌زدم و به این فکر می‌کردم که یا بزرگ شده‌ام یا احساساتم خاموش‌تر شده‌اند. دیگر مثل قبل لبریز از غصه نبودم و تنها یکی دو بار غمگین شدم و قبل از اینکه بغضم بگیرد خودم را جمع و جور کردم. گاهی به دیگران فکر می‌کنم و تلاش می‌کنم که دنیا را از چشم آن بیچاره‌ها نگاه کنم اما نمی‌توانم و آه که چقدر دنیایشان غم‌انگیز است و دلم کباب می‌شود. به پدر فکر می‌کنم و به اتفاقات زندگی‌اش و به دختری که هیچ‌وقت دختری نشد که پدرش آرزویش را داشت...

۹۷/۰۴/۱۴
• عالیس •

نظرات  (۲)

۱۴ تیر ۹۷ ، ۱۷:۱۰ بهرنگ قدوسی
بی خیال ننه😂😂😂
پاسخ:
چرا کامنت بی‌ربط می‌ذاری؟
دقیقا منم خیلی وقتا به این فکر میکنم که دختری که اونا میخواستن نشدم...
پاسخ:
ولی خب در حق خودمون لطف کردیم.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی