هر زمان که با والدین به خصوص پدرم درباره‌ی خودم و زندگی صحبت می‌کردم بارها و بارها بغضم می‌گرفت، سینه‌ام سنگین می‌شد و آخرش هم مقاومتم تمام می‌شد و اشک‌هایم جاری می‌شدند. چند روز پیش با پدر صحبت کردم. لحن حرف زدنم فرق داشت، ادبیاتم، موضوع صحبتم، همه‌چیز. حرف می‌زدم و به این فکر می‌کردم که یا بزرگ شده‌ام یا احساساتم خاموش‌تر شده‌اند. دیگر مثل قبل لبریز از غصه نبودم و تنها یکی دو بار غمگین شدم و قبل از اینکه بغضم بگیرد خودم را جمع و جور کردم. گاهی به دیگران فکر می‌کنم و تلاش می‌کنم که دنیا را از چشم آن بیچاره‌ها نگاه کنم اما نمی‌توانم و آه که چقدر دنیایشان غم‌انگیز است و دلم کباب می‌شود. به پدر فکر می‌کنم و به اتفاقات زندگی‌اش و به دختری که هیچ‌وقت دختری نشد که پدرش آرزویش را داشت...