همچون پیرزنی غمگین که آلبوم عکس‌های جوانی‌اش را ورق می‌زند، عکس‌هایم را نگاه می‌کنم و می‌بینم که با گذشت زمان دردهایم بیشتر شد و لبخندم کمرنگ‌تر. هر عکسی داستان خودش را دارد. البته این که می‌گویم داستان منظورم همان مصیبت‌ها و دردهاست که به یادم می‌آیند. توی بعضی عکس‌ها لاغرتر هستم -مثل الان که به همین علت مدتی است از عکس گرفتن فراری شده‌ام- و این یعنی روزهای سختی را پشت‌سر می‌گذاشتم و درون ذهنم طوفان بوده. توی بعضی عکس‌ها جوش‌های درشتی روی صورتم می‌بینم و دردِ برجستگی‌اش برایم زنده می‌شود. توی عکس‌های قدیمی‌تر جوش‌های صورتم کمتر است و موهای صورتم ظریف‌تر و این یعنی آن موقع هنوز به این شکل از لحاظ هورمونی به شهر مقدسِ گـا نرفته بودم. عکس‌ها را یکی‌یکی جلو می‌زنم و دلم برای موهای کوتاهم تنگ می‌شود، برای موها‌ی بلندم، برای موهایی که رنگ شده بود. برای پرپشتی موهایم دلتنگ می‌شوم. برای زیباییِ آن جوانیِ از دست رفته.