مقوایی در دست داشت که روی آن نوشته بود «ویلا اجاره‌ای». کنار جاده ایستاده بود و لبخند می‌زد. مردی کنار مغازه روی صندلی لم داده بود و با صدای بلند می‌گفت «گریه کن تا بمونن و ازت بپرسن چی شده. بعدش بگو بابام گفته اگه کسی ازت اجاره نکنه خونه راهت نمی‌دم.» این حرف‌ها را چندبار با خنده تکرار کرد. پسرک مقوا را با دستش تکان می‌داد و همچنان لبخند می‌زد.