خیالپرداز نادان

من یک پارادوکسم

خیالپرداز نادان

من یک پارادوکسم

خیالپرداز نادان

مینویسم هرآنچه را در ذهنم میگذرد. مینویسم تا بتوانم زنده بمانم!

+ کوچ کرده از بلاگفا.

++ محلی برای تخلیه‌ی خشم، چسناله و اعتراض.

+++ رمز پست‌ها را برای آن‌هایی که باید، فرستاده‌ام.

آخرین نظرات

تیشرتِ قرمز

شنبه, ۲۳ تیر ۱۳۹۷، ۰۲:۳۲ ب.ظ

همه‌ی لباس‌هایم به خاطر خانواده‌ی مذهبی‌ام گشاد و بلند بودند. توی 10 سالگی آن تیشرتِ قرمز، تنگ‌ترین و اسپرت‌ترین تیشرتی بود که داشتم. پیش خودم خیال می‌کردم وقتی که 18 سالم شد حتمن مثل مامان خوب رشد کرده‌ام و تیشرت قرمز قشنگم که کِشی بود حتمن به تنم می‌چسبد -یک عمر بابت چیزی که بودم تحقیر شدم و خیال می‌کردم اگر مامان پوستش سفید هست و چشم‌هایش رنگی و موهایش کمی روشن (البته همیشه موهایش را طلایی می‌کرد) و دیگران همیشه ازش تعریف می‌کنند پس حتمن خوب است که مثل مامان چاق باشم- آن موقع فقط یک دختربچه بودم که بالغ شده بود و پستان‌هایش شروع کرده بود به رشد کردن. از همان بچگی برای خودم قصه سرِهم می‌کردم. عجیب بود که با آن همه کنجکاویِ من درباره‌ی مسائل جنسی، تا قبل از بالغ شدن هیچ‌وقت درباره‌ی پستان زنان فکر نکرده بودم! اولین باری که بعد از این قضیه با مادرم به حمام رفته بودم را یادم می‌آید که بعد از دیدنِ بدنم، لبخندِ دوست‌نداشتنی‌اش که توام با تمسخر بود را نثارم کرد و من چقدر دلم می‌خواست که لباسم را تنم کنم و از آن جهنم خودم را نجات بدهم اما این کار فقط مامان را عصبانی می‌کرد و نمی‌خواستم که با گریه به اتاقم برگردم.
یادم نیست دقیقن کِی، شاید وقتی اول دبیرستان بودم، اما همان روز که لباس‌های به‌درد نخور را جدا می‌کردم تا آدم‌های فقیرتر از ما آن‌ها را بپوشند چشمم به تیشرتِ قرمز افتاد که هنوزم اندازه‌ام نشده بود. اندوهی آمیخته با نفرت داشتم. تیشرت را گذاشتم کنارِ بقیه‌ی لباس‌هایی که قرار بود دیگر چشمم به آن‌ها نیفتد و پیش خودم غصه می‌خوردم که چرا مثل مامان نیستم.


پ.ن: می‌گفت «واقعن ایده‌ای ندارین بزرگ شدن توی محیطی که کسی‌به‌کسی علاقه‌یِ عاطفیِ خاصی نداره یعنی چی.» راست هم می‌گفت.

۹۷/۰۴/۲۳
• عالیس •

نظرات  (۳)

عالمه جون راستشو بخوای منم مثله توام ،هیچ علاقه ای بین منو مادرم و گاهی با پدرم تو محیط خونه نیست و مدام سرزنش و جنگ اعصاب...
من واسه ارامش خودم و حتی ارامش خودشون به جایی پناه میبرم که دوسم داشته باشن و ازم حمایت کنن،من اصول خونه خواهرم میرم که یک شوهرخواهر و یک خواهر خوب دارم که کاملا درکم میکنن،پیشنهادم اینه توهم بیشتر همونجایی باش که دوستت دارند و درکت میکنن،هم اعصاب خودت ارومه هم به اصطلاح پدر و مادر
پاسخ:
چه خوبه که جایی رو داری تا ازت حمایت بشه. متاسفانه من ندارم.
درست تو دورانی که نیاز به شنیدن "تو بی نظیری" ، " تو زیبایی"، "تو دوست داشتنی هستی" و امثالهم، عموما یا با دختر همسایه مقایسه شدیم، یا با الفاظی نظیر "ریختشو"، "موهاتو بکن تو تا دندوناتو نیووردم تو دهنت"، "آدم گربه بیاره بزرگ کنه خیرش بیشتر از شماهاس"، و ... ازمون پذیرایی شده. 
کاش نسل بعدی یاد بگیرن حداقل، که وقتی با کسی پیمان ازدواج میبندی، وقتی بچه ای رو توی این دنیا میاری، فقط مسئول تامین پول تو جیبی و خورد و خوراک و شستن لباساش نیستی. مسئولیت عاطفی داری در قبالش. 

تو ایران عموما اینجوریه که تا وقتی بچه سیر بشه و یه چیزی داشته باشه بپوشه اوکی ه، بعدشم بزرگ میشه و مشکلاتش گردن خودشه دیگه 
پاسخ:
نه توی اون دورانِ حساس شنیدم، نه قبلش، نه بعدش. هیچ‌وقت نشنیدم!
حتی همون مسئولیت‌های مادی رو هم درست تامین نکردن برام.

توی ایران عموما بیشتر از هرجای دیگه‌ای بدون دلیل و از روی خودخواهی بچه‌دار می‌شن. هیچ‌وقت هم پیشمون نمی‌شن و درنتیجه عذرخواهی نمی‌کنن.
رفیق تو قشنگی، بی نظیری، چشمای درشتی داری و طره های مشکی قشنگ. باور بکنی یا نکنی، هستی. حتی اگه برات مهم نباشه.
پاسخ:
ممنونم فاطمه‌ی مهربون. البته موهام خرماییه.
مرسی بابت کامنت پر مهرت.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی