جنازه‌ی پابندم را برایم آورد. حتی به من نگاه نکرد: «جاروبرقی بلعیدش.» بدون عذرخواهی. از چهره‌اش پیدا بود که نمی‌داند چه بگوید. به پابند نگاه کردم که خیس بود و خاک در تار و پودش نفوذ کرده کرده. بغضم گرفت. انگار تکه‌ای از من نابود شده باشد.


+ خانه را گذاشتیم برای فروش. دیوارهایمان را با کاغذدیواری پوشاندیم -بله، پدر اعتقادی ندارد که خودمان از خانه لذت ببریم و برای فروش، زیبایش کرد- استیکرهایی که با ذوق درست کرده بودم را از دیوار درآوردیم. تماشای کَندنِ آن‌ها از روی دیوار یکی از غم‌انگیزترین لحظات بود.