حرف‌هایی را قورت می‌دهی اما بعدا همان‌ها می‌شوند بلای جانت. آنقدر دیالوگ‌های ناگفته را در ذهنت تکرار می‌کنی و تکرار می‌کنی که مغزت رنده می‌شود و از گوش‌هایت خون می‌چکد. آنقدر انرژی از دست می‌دهی که دنیا رنگ‌هایش را در چشمانت از دست می‌دهد. حالا به یک زمان طولانی نیاز دارم تا ذهن طفلی‌ام را ریکاوری کنم. وقتی گفت «این هفته با این گروه بریم کوه» گفتم نه، احتیاج دارم که تنها باشم. هنوز وقتش نشده بود که بگویم دیگر از رابطه‌ی من و تو خبری نیست. وقتی پرسید «امروز باید بری اپیلاسیون؟ منم همرات میام» گفتم نه، هنوز وقتم نشده. وقتی گفت «فردا بریم قدم بزنیم» گفتم گمان نمی‌کنم که بیایم، احتیاج دارم که تنها باشم. اما من هم دوست داشتم که کوه بروم، هم وقت اپیلاسیونم رسیده بود و هم دوست داشتم که کسی دعوتم کند تا قدم بزنیم اما نه با آن دختره‌ی خودخواهِ احمق. چه تناقضی! یک خودخواه اتفاقن خیلی هم باهوش است و بلد است که چطور از تو سواستفاده کند. برخلاف همیشه که تماس می‌گرفتم این‌بار sms فرستادم و با سامره خانم -همان خانم تپلی که کار اپیلاسیون را انجام می‌دهد و موقع انجام خط بیکینی احساس می‌کنی الان است که یک تکه‌ی مهم از بدنت برای همیشه جدا شود- هماهنگ کردم. در مسیر چندباری به این قضیه فکر کردم که ممکن است آن دختره را هم امروز ببینم. و این اتفاق افتاد. مثل همیشه کسی را همراه خودش آورده بود تا تنها نباشد. دوستش را از نزدیک می‌شناسم. چقدر که پشت سرش صحبت نکرده! سلام گفتم و دست دادیم. و بعد طوری وانمود کردم که انگار هیچ‌وقت با هم وقت نگذرانده‌ایم. ضربان قلبم کمی بالا رفت اما تمام تلاشم را کردم تا خونسرد باشم. وقتی کارم تمام شد و از سالن بیرون آمدم لبخند زدم و به این فکر می‌کردم که به سطح جدیدی از B!tch بودن رسیده‌ام.


پ.ن1: گزینه‌ی امتیاز پست‌ها را دوباره فعال کردم. این پست را یادتان هست؟ موجود حقیر

پ.ن2: ...Taylor Swift / Wildest Dreams is playing